ای کنده سیل فتنه ز بنیادت
وی داده باد حادثه بر بادت
۱در دام روزگار چرا چونان
شد پایبند، خاطر آزادت
۲تنها نه خفتن است و تن آسانی
مقصود ز آفرینش و ایجادت
۳نفس تو گمره است و همی ترسم
گمره شوی، چو او کند ارشادت
۴دل خسرو تن است، چو ویران شد
ویرانهای چسان کند آبادت
۵غافل بزیر گنبد فیروزه
بگذشت سال عمر ز هفتادت
۶بس روزگار رفت به پیروزی
با تیرماه و بهمن و خردادت
۷هر هفته و مهی که به پیش آمد
بر پیشباز مرگ فرستادت
۸داری سفر به پیش و همی بینم
بی رهنما و راحله و زادت
۹کرد آرزو پرستی و خود بینی
بیگانه از خدای، چو شدادت
۱۰تا از جهان سفله نهای فارغ
هرگز نخواند اهل خرد رادت
۱۱این کور دل عجوزهٔ بی شفقت
چون طعمه بهر گرگ اجل زادت
۱۲روزیت دوست گشت و شبی دشمن
گاهی نژند کرد و گهی شادت
۱۳ای بس ره امید که بربستت
ای بس در فریب که بگشادت
۱۴هستی تو چون کبوترکی مسکین
بازی چنین قوی شده صیادت
۱۵پروین، نهفته دیویت آموزد
دیو زمانه، گر شود استادت
۱۶