ای دل عبث مخور غم دنیا را
فکرت مکن نیامده فردا را
۱کنج قفس چو نیک بیندیشی
چون گلشن است مرغ شکیبا را
۲بشکاف خاک را و ببین آنگه
بی مهری زمانهٔ رسوا را
۳این دشت، خوابگاه شهیدانست
فرصت شمار وقت تماشا را
۴از عمر رفته نیز شماری کن
مشمار جدی و عقرب و جوزا را
۵دور است کاروان سحر زینجا
شمعی بباید این شب یلدا را
۶در پرده صد هزار سیه کاریست
این تند سیر گنبد خضرا را
۷پیوند او مجوی که گم کرد است
نوشیروان و هرمز و دارا را
۸این جویبار خرد که میبینی
از جای کنده صخرهٔ صما را
۹آرامشی ببخش توانی گر
این دردمند خاطر شیدا را
۱۰افسون فسای افعی شهوت را
افسار بند مرکب سودا را
۱۱پیوند بایدت زدن ای عارف
در باغ دهر حنظل و خرما را
۱۲زاتش بغیر آب فرو ننشاند
سوز و گداز و تندی و گرما را
۱۳پنهان هرگز مینتوان کردن
از چشم عقل قصهٔ پیدا را
۱۴دیدار تیرهروزی نابینا
عبرت بس است مردم بینا را
۱۵ای دوست، تا که دسترسی داری
حاجت بر آر اهل تمنا را
۱۶زیراک جستن دل مسکینان
شایان سعادتی است توانا را
۱۷از بس بخفتی، این تن آلوده
آلود این روان مصفا را
۱۸از رفعت از چه با تو سخن گویند
نشناختی تو پستی و بالا را
۱۹مریم بسی بنام بود لکن
رتبت یکی است مریم عذرا را
۲۰بشناس ایکه راهنوردستی
پیش از روش، درازی و پهنا را
۲۱خود رای مینباش که خودرایی
راند از بهشت، آدم و حوا را
۲۲پاکی گزین که راستی و پاکی
بر چرخ بر فراشت مسیحا را
۲۳آنکس ببرد سود که بی انده
آماج گشت فتنهٔ دریا را
۲۴اول بدیده روشنئی آموز
زان پس بپوی این ره ظلما را
۲۵پروانه پیش از آنکه بسوزندش
خرمن بسوخت وحشت و پروا را
۲۶شیرینی آنکه خورد فزون از حد
مستوجب است تلخی صفرا را
۲۷ای باغبان، سپاه خزان آمد
بس دیر کشتی این گل رعنا را
۲۸بیمار مرد بسکه طبیب او
بیگاه کار بست مداوا را
۲۹علم است میوه، شاخهٔ هستی را
فضل است پایه، مقصد والا را
۳۰نیکو نکوست، غازه و گلگونه
نبود ضرور چهرهٔ زیبا را
۳۱عاقل بوعدهٔ برهٔ بریان
ندهد ز دست نزل مهنا را
۳۲ای نیک، با بدان منشین هرگز
خوش نیست وصله جامهٔ دیبا را
۳۳گردی چو پاکباز، فلک بندد
بر گردن تو عقد ثریا را
۳۴صیاد را بگوی که پر مشکن
این صید تیره روز بی آوا را
۳۵ای آنکه راستی بمن آموزی
خود در ره کج از چه نهی پا را
۳۶خون یتیم در کشی و خواهی
باغ بهشت و سایهٔ طوبی را
۳۷نیکی چه کردهایم که تا روزی
نیکو دهند مزد عمل ما را
۳۸انباز ساختیم و شریکی چند
پروردگار صانع یکتا را
۳۹برداشتیم مهرهٔ رنگین را
بگذاشتیم لؤلؤ لالا را
۴۰آموزگار خلق شدیم اما
نشناختیم خود الف و با را
۴۱بت ساختیم در دل و خندیدیم
بر کیش بد، برهمن و بودا را
۴۲ای آنکه عزم جنگ یلان داری
اول بسنج قوت اعضا را
۴۳از خاک تیره لاله برون کردن
دشوار نیست ابر گهر زا را
۴۴ساحر، فسون و شعبده انگارد
نور تجلی و ید بیضا را
۴۵در دام روزگار ز یکدیگر
نتوان شناخت پشه و عنقا را
۴۶در یک ترازو از چه ره اندازد
گوهرشناس، گوهر و مینا را
۴۷هیزم هزار سال اگر سوزد
ندهد شمیم عود مطرا را
۴۸بر بوریا و دلق، کس ای مسکین
نفروختست اطلس و خارا را
۴۹ظلم است در یکی قفس افکندن
مردار خوار و مرغ شکرخا را
۵۰خون سر و شرار دل فرهاد
سوزد هنوز لالهٔ حمرا را
۵۱پروین، بروز حادثه و سختی
در کار بند صبر و مدارا را
۵۲