سوخت اوراق دل از اخگر پنداری چند
ماند خاکستری از دفتر و طوماری چند
۱روح زان کاسته گردید و تن افزونی خواست
که نکردیم حساب کم و بسیاری چند
۲زاغکی شامگهی دعوی طاوسی کرد
صبحدم فاش شد این راز ز رفتاری چند
۳خفتگان با تو نگویند که دزد تو که بود
باید این مسئله پرسید ز بیداری چند
۴گر که ما دیده ببندیم و بمقصد نرسیم
چه کند راحله و مرکب رهواری چند
۵دل و جان هر دو بمردند ز رنجوری و ما
داروی درد نهفتیم ز بیماری چند
۶سودمان عجب و طمع، دکه و سرمایه فساد
آه از آن لحظه که آیند خریداری چند
۷چه نصیبت رسد از کشت دوروئی و ریا
چه بود بهرهات از کیسهٔ طراری چند
۸جامهٔ عقل ز بس در گرو حرص بماند
پود پوسید و بهم ریخته شد تاری چند
۹پایه بشکست و بدیدیم و نکردیم هراس
بام بنشست و نگفتیم بمعماری چند
۱۰آز تن گر که نمیبود، بزندان هوی
هر دم افزوده نمیگشت گرفتاری چند
۱۱حرص و خودبینی و غفلت ز تو ناهارترند
چه روی از پی نان بر در ناهاری چند
۱۲دید چون خامی ما، اهرمن خام فریب
ریخت در دامن ما درهم و دیناری چند
۱۳چو ره مخفی ارشاد نمیدانستیم
بنمودند بما خانهٔ خماری چند
۱۴دیو را گر نشناسیم ز دیدار نخست
وای بر ما سپس صحبت و دیداری چند
۱۵دفع موشان کن از آن پیش که آذوقه برند،
نه در آن لحظه که خالی شود انباری چند
۱۶تو گرانسنگی و پاکیزگی آموز، چه باک
گر نپویند براه تو سبکساری چند
۱۷به که از خندهٔ ابلیس ترش داری روی
تا نخندند بکار تو نکوکاری چند
۱۸چو گشودند بروی تو در طاعت و علم
چه کمند افکنی از جهل به دیواری چند
۱۹دل روشن ز سیه کاری نفس ایمن کن
تا نیفتاده بر این آینه زنگاری چند
۲۰دفتر روح چه خوانند زبونی و نفاق
کرم نخل چه دانند سپیداری چند
۲۱هیچکس تکیه به کار آگهی ما نکند
مستی ما چو بگویند به هشیاری چند
۲۲تیغ تدبیر فکندیم به هنگام نبرد
سپر عقل شکستیم ز پیکاری چند
۲۳روز روشن نسپردیم ره معنی را
چه توان یافت در این ره بشب تاری چند
۲۴بسکه در مزرع جان دانهٔ آز افکندیم
عاقبت رست بباغ دل ما خاری چند
۲۵شورهزار تن خاکی گل تحقیق نداشت
خرد این تخم پراکند به گلزاری چند
۲۶تو بدین کارگه اندر، چو یکی کارگری
هنر و علم بدست تو چو افزاری چند
۲۷تو توانا شدی ایدوست که باری بکشی
نه که بر دوش گرانبار نهی باری چند
۲۸افسرت گر دهد اهریمن بدخواه، مخواه
سر منه تا نزنندت بسر افساری چند
۲۹دیبهٔ معرفت و علم چنان باید بافت
که توانیم فرستاد ببازاری چند
۳۰گفتهٔ آز چه یک حرف، چه هفتاد کتاب
حاصل عجب، چه یک خوشه، چه خرواری چند
۳۱اگرت موعظهٔ عقل بماند در گوش
نبرندت ز ره راست بگفتاری چند
۳۲چه کنی پرسش تاریخ حوادث، پروین
ورقی چند سیه گشته ز کرداری چند
۳۳