فلک، ای دوست، ز بس بیحد و بیمر گردد
بد و نیک و غم و شادی همه آخر گردد
۱ز قفای من و تو، گرد جهان را بسیار
دی و اسفند مه و بهمن و آذر گردد
۲ماه چون شب شود، از جای به جایی حیران
پی کیخسرو و دارا و سکندر گردد
۳این سبک خنگ بیآسایش بیپا تازد
وین گران کشتی بیرهبر و لنگر گردد
۴من و تو روزی از پای در افتیم، ولیک
تا بود روز و شب، این گنبد اخضر گردد
۵روز بگذشته خیال است که از نو آید
فرصت رفته محال است که از سر گردد
۶کشتزار دل تو کوش که تا سبز شود
پیش از آن کاین رخ گلنار معصفر گردد
۷زندگی جز نفسی نیست، غنیمت شمرش
نیست امید که همواره نفس برگردد
۸چرخ بر گرد تو دانی که چه سان میگردد
همچو شهباز که بر گرد کبوتر گردد
۹اندرین نیمه ره، این دیو تو را آخر کار
سر بپیچاند و خود بر ره دیگر گردد
۱۰خوش مکن دل که نکشتهست نسیمت ای شمع
بس نسیم فرحانگیز که صرصر گردد
۱۱تیره آن چشم که بر ظلمت و پستی بیند
مرده آن روح که فرمانبر پیکر گردد
۱۲گر دو صد عمر شود پردهنشین در معدن
خصلت سنگ سیه نیست که گوهر گردد
۱۳نه هر آن را که لقب بوذر و سلمان باشد
راست کردار چو سلمان و چو بوذر گردد
۱۴هر نفس کز تو برآید، چو نکو درنگری
آز تو بیشتر و عمر تو کمتر گردد
۱۵علم سرمایهٔ هستی است، نه گنج زر و مال
روح باید که از این راه توانگر گردد
۱۶نخورد هیچ توانگر غم درویش و فقیر
مگر آن روز که خود مفلس و مضطر گردد
۱۷قیمت بحر در آن لحظه بداند ماهی
که به دام ستم انداخته در بر گردد
۱۸گاه باشد که دو صد خانه کند خاکستر
خسک خشک چو همصحبت اخگر گردد
۱۹کرکسان لاشهخورانند ز بس تیرهدلی
طوطیان را خورش آن به که ز شکر گردد
۲۰نه هر آن کو قدمی رفت به مقصد برسید
نه هر آن کو خبری گفت پیمبر گردد
۲۱تشنهٔ سوخته در خواب ببیند که همی
به لب دجله و پیرامُن کوثر گردد
۲۲آنچنان کن که به نیکیت مکافات دهند
چو گه داوری و نوبت کیفر گردد
۲۳مرو آزاد، چو در دام تو صیدی باشد
مشو ایمن چو دلی از تو مکدّر گردد
۲۴توشهٔ بخل میندوز که دود است و غبار
سوزن کینه مپرتاب که خنجر گردد
۲۵نه هر آن غنچه که بشکفت گل سرخ شود
نه هر آن شاخه که بررُست صنوبر گردد
۲۶ز درازا و ز پهنا چه همی پرسی از آن
که چو پرگار به یک خطّ مدوّر گردد
۲۷عقل استاد و معلم برود پاک از سر
تا که بیعقل و هُشی صاحب مشعر گردد
۲۸جور مرغان کشد آن مرز که پُرچینه بود
سنگ طفلان خورد آن شاخ که بَروَر گردد
۲۹روسبی از کم و بیش آنچه کند گرد، همه
صرف، گلگونه و عطر و زر و زیور گردد
۳۰گر که کار آگهی، از بهر دلی کاری کن
تا که کار دل تو نیز میسر گردد
۳۱رهنوردی که به امّید رهی میپوید
تیرهرایی است گر از نیمهٔ ره برگردد
۳۲هیچ درزی نپسندد که بدین بیهدگی
دلق را آستر از دیبهٔ ششتر گردد
۳۳چرخ گوش تو بپیچاند اگر سر پیچی
خون چو آلوده شود، پاک به نشتر گردد
۳۴دیو را بر در دل دیدم و زان میترسم
که ز ما بیخبر این مُلک مسخّر گردد
۳۵دعوت نفس پذیرفتی و رفتی یک بار
بیم آن است که این وعده مکرّر گردد
۳۶پاکی آموز به چشم و دل خود، گر خواهی
که سراپای وجود تو مطهّر گردد
۳۷هر که شاگردی سوداگر گیتی نکند
هرگز آگاه نه از نفع و نه از ضر گردد
۳۸دامن اوست پر از لؤلؤ و مرجان، پروین
که بیاندیشه در این بحر شناور گردد
۳۹