دل اگر توشه و توانی داشت
در ره عقل کاروانی داشت
۱دیده گر دفتر قضا میخواند
ز سیه کاریش امانی داشت
۲رهزن نفس را شناخته بود
گنجهایش نگاهبانی داشت
۳کشت و زرعی به ملک جان میکرد
بی نیاز از جهان، جهانی داشت
۴گوش ما موعظت نیوش نبود
ورنه هر ذرهای دهانی داشت
۵ما در این پرتگه چه میکردیم
مرکب آز گر عنانی داشت
۶با چنین آتش و تف و دم و دود
کاشکی این تنور نانی داشت
۷آزمند این چنین گرسنه نبود
اگر این سفره میهمانی داشت
۸همه را زنده مینشاید گفت
زندگی نامی و نشانی داشت
۹داستان گذشتگان پند است
هر که بگذشت داستانی داشت
۱۰رازهای زمانه را میگفت
در و دیوار گر زبانی داشت
۱۱اشکها انجم سپهر دلند
این زمین نیز آسمانی داشت
۱۲تن بدریوزه خوی کرد و ندید
که چو جان گنج شایگانی داشت
۱۳خیره گفتند روح گنج تن است
گنج اگر بود، پاسبانی داشت
۱۴تن که یک عمر زندهٔ جان بود
هرگز آگه نشد که جانی داشت
۱۵آنچنان شو که گل شوی نه گیاه
باغ ایام باغبانی داشت
۱۶نیکبخت آن توانگری که بدل
غم مسکین ناتوانی داشت
۱۷چاشت را با گرسنگان میخورد
تا که در سفره نیم نانی داشت
۱۸زندگانی تجارتی است کز آن
همه کس غبنی و زیانی داشت
۱۹بوریاباف بود جولهٔ دهر
نه پرندی نه پرنیانی داشت
۲۰رو به روزگار خواب نکرد
تا که این قلعه ماکیانی داشت
۲۱گم شد و کس نیافتش دیگر
گهر عمر، کاش کانی داشت
۲۲صید و صیاد هر دو صید شدند
تا قضا تیری و کمانی داشت
۲۳دل بحق سجده کرد و نفس بزر
هر کسی سر بر آستانی داشت
۲۴ما پراکندگان پنداریم
ورنه هر گلهای شبانی داشت
۲۵موج و طوفان و سیل و ورطه بسی است
زندگی بحر بی کرانی داشت
۲۶خامهٔ دهر بر شکوفه نوشت:
هر بهاری ز پی خزانی داشت
۲۷تیره و کند گشت تیغ وجود
کاشکی صیقل و فسانی داشت
۲۸