عدسی وقت پختن، از ماشی
روی پیچید و گفت این چه کسی است
۱ماش خندید و گفت غرّه مشو
زانکه چون من فزون و چون تو بسی است
۲هر چه را میپزند، خواهد پخت
چه تفاوت که ماش یا عدسی است
۳جز تو در دیگ، هر چه ریختهاند
تو گمان میکنی که خار و خسی است
۴زحمتِ من برای مقصودی است
جست و خیز تو بهر مُلتمسی است
۵کارگر هر که هست محترمست
هر کسی در دیار خویش کسی است
۶فرصت از دست میرود، هشدار
عمر چون کاروان بی جَرسی است
۷هر پری را هوای پروازی است
گر پرِ باز و گر پرِ مگسی است
۸جز حقیقت، هر آنچه میگوئیم
هایهوئی و بازی و هوسی است
۹چه توان کرد! اندرین دریا
دست و پا میزنیم تا نفسی است
۱۰نه تو را بر فرار، نیروئی است
نه مرا بر خلاص، دسترسی است
۱۱همه را بار بر نهند به پُشت
کس نپرسد که فاره یا فَرسی است
۱۲گر که طاووس یا که گنجشکی
عاقبت رمز دامی و قفسی است
۱۳