عالمی طعنه زد به نادانی
که بهر موی من دو صد هنر است
۱چون توئی را به نیم جو نخرند
مرد نادان ز چارپا بتر است
۲نه تن این، بر دل تو بار بلاست
نه سر این، بر تن تو درد سر است
۳بر شاخ هنر چگونه خوری
تو که کارت همیشه خواب و خور است
۴نشود هیچگاه پیرو جهل
هر که در راه علم، رهسپر است
۵نسزد زندگی و بیخبری
مرده است آنکه چون تو بیخبر است
۶ره آزادگان، دگر راهی است
مردمی را اشارتی دگر است
۷راحت آنرا رسد که رنج برد
خرمن آنرا بود که برزگر است
۸هنر و فضل در سپهر وجود
عالم افروز چون خور و قمر است
۹گر تو هفتاد قرن عمر کنی
هستیت هیچ و فرصتت هدر است
۱۰سر ما را بسر بسی سوداست
ره ما را هزار رهگذر است
۱۱نه شما را ز دهر منظوری است
نه کسی را سوی شما نظر است
۱۲همهٔ خلق، دوستان منند
مگسانند هر کجا شکر است
۱۳همچو مرغ هوا سبک بپرم
که مرا علم، همچو بال و پر است
۱۴وقت تدبیر، دانشم یار است
روز میدان، فضیلتم سپر است
۱۵باغ حکمت، خزان نخواهد دید
هر زمان جلوهایش تازهتر است
۱۶همترازوی گنج عرفان نیست
هر چه در کان دهر، سیم و زر است
۱۷عقل، مرغ است و فکر دانهٔ او
جسم راهی و روح راهبر است
۱۸هم ز جهل تو سوخت حاصل تو
عمر چون پنبه، جهل چون شرر است
۱۹صبح ما شامگه نخواهد داشت
آفتاب شما به باختر است
۲۰تو ز گفتار من بسی بتری
آنچه گفتم هنوز مختصر است
۲۱گفت ما را سر مناقشه نیست
این چه پر گوئی و چه شور و شر است
۲۲بی سبب گرد جنگ و کینه مگرد
که نه هر جنگجوی را ظفر است
۲۳فضل، خود همچو مشک، غماز است
علم، خود همچو صبح، پرده در است
۲۴چون بنائی است پست، خود بینی
که نهاش پایه و نه بام و در است
۲۵گفتهٔ بی عمل چو باد هواست
ابره را محکمی ز آستر است
۲۶هیچگه شمع بی فتیله نسوخت
تا عمل نیست، علم بی اثر است
۲۷خویش را خیره بی نظیر مدان
مادر دهر را بسی پسر است
۲۸اگرت دیدهایست، راهی پوی
چند خندی بر آنکه بی بصر است
۲۹نیکنامی ز نیک کاری زاد
نه ز هر نام، شخص نامور است
۳۰خویشتن خواه را چه معرفتست
شاخه عجب را چه برگ و بر است
۳۱از سخن گفتن تو دانستم
که نه خشک اندرین سبد، نه تر است
۳۲در تو برقی ز نور دانش نیست
همه باد بروت بی ثمر است
۳۳اگر این است فضل اهل هنر
خنکا آن کسی که بی هنر است
۳۴