نفس گفتهست بسی ژاژ و بسی مبهم
به کز این پس کندش نطق خرد ابکم
۱ره پر پیچ و خم آز چو بگرفتی
روی درهم مکش ار کار تو شد درهم
۲خشک شد زمزم پاکیزهٔ جان ناگه
شستشو کرد هریمن چو درین زمزم
۳به که از مطبخ وسواس برون آئیم
تا که خود را برهانیم ز دود و دم
۴کاخ مکر است درین کنگره مینا
چاه مرگ است درین سیرگه خرم
۵ز بداندیش فلک چند شوی ایمن
ز ستم پیشه جهان چند کشی استم
۶تو ندیدی مگر این دانهٔ دانا کش
تو ندیدی مگر این دامگه محکم
۷وارث ملک سلیمان نتوان خواندن
هر کسیرا که در انگشت بود خاتم
۸آنکه هر لحظه بزخم تو زند زخمی
تو ازو خیره چه داری طمع مرهم
۹فلک آنگونه به ناورد دلیر آید
که نه از زال اثر ماند و نز رستم
۱۰نه ببخشود بموسی خلف عمران
نه وفا کرد به عیسی پسر مریم
۱۱تخت جمشید حکایت کند ار پرسی
که چه آمد به فریدون و چه شد بر جم
۱۲ز خوشیها چه شوی خوش که درین معبر
به یکی سور قرین است دو صد ماتم
۱۳تو به نی بین که ز هر بند چسان نالد
ز زبردستی ایام به زیر و بم
۱۴داستان گویدت از بابلیان بابل
عبرت آموزدت از دیلمیان دیلم
۱۵فرصتی را که بدستست، غنیمت دان
بهر روزی که گذشتست چه داری غم
۱۶زان گل تازه که بشکفت سحرگاهان
نه سر و ساق بجا ماند، نه رنگ و شم
۱۷گر صباحیست، مسائی رسدش از پی
ور بهاریست، خزانی بودش توام
۱۸صبحدم اشک به چهر گل از آن بینی
که شبانگه به چمن گریه کند شبنم
۱۹اندرین دشت مخوف، ای برهٔ مسکین
بیم جانست، چه شد کز رمه کردی رم
۲۰مخور ای کودک بی تجربه زین حلوا
که شد آمیخته با روغن و شهدش سم
۲۱دست و پائی بزن ای غرقه، توانی گر
تا مگر باز رهانند تو را زین یم
۲۲مشک حیفست که با دوده شود همسر
کبک زشتست که با زاغ شود همدم
۲۳برو ای فاخته، با مرغ سحر بنشین
برو ای گل، بصف سرو و سمن بردم
۲۴ز چنار آموز، ای دوست گرانسنگی
چه شوی بر صفت بید ز بادی خم
۲۵خویش و پیوند هنر باش که تا روزی
نروی از پی نان بر در خال و عم
۲۶روح را سیر کن از مائدهٔ حکمت
بیکی نان جوین سیر شود اشکم
۲۷جز که آموخت ترا که خواب و خور غفلت
به چه کار آمدت این سفله تن ملحم
۲۸خزفست اینکه تو داریش چنو گوهر
رسن است اینکه تو بینیش چو ابریشم
۲۹مار خود، هم تو خودی، مار چه افسائی
بخود، ای بیخبر از خویش، فسون میدم
۳۰ز تو در هر نفسی کاسته میگردد
غم خود خور، چه خوری انده بیش و کم
۳۱بیم آنست که صراف قضا ناگه
زر سرخ تو بگیرد به یکی درهم
۳۲کشت یک دانه کسی را ندهد خرمن
بذل یک جوز کسی را نکند حاتم
۳۳به پری پر، که عقابان نکنندت سر
به رهی رو، که بزرگان نکنندت ذم
۳۴جان چو کان آمد و دانش گهرش، پروین
دل چو خورشید شد و ملک تنش عالم
۳۵