کارها بود در این کارگه اخضر
لیک دوک تو نگردید ازین بهتر
۱سر این رشته گرفتی و ندانستی
که هریمنش گرفتست سر دیگر
۲موجها کرده مکان در لب این دریا
شعلهها گشته نهان در دل این مجمر
۳تو ندانم به چه امید نهادستی
کالهٔ خویش در این کشتی بی لنگر
۴پای غفلت چه نهی بر دم این کژدم
دست شفقت چه کشی بر سر این اژدر
۵به نگردد دگر آزردهٔ این پیکان
برنخیزد دگر افتادهٔ این خنجر
۶در شیطان در ننگست، بر آن منشین
ره عصیان ره مرگست، بر آن مگذر
۷آشیانها به نمیریخته این باران
خانمانها به دمی سوخته این اخگر
۸آسیای تو شد افلاک و همی ترسم
که ز گشتنش تو چون سرمه شوی آخر
۹میروی مست ز بیغوله و میآید
با تو این دزد فریبندهٔ غارتگر
۱۰سبک آنمرغ که ننشست بدین پستی
خنک آن دیده که نغنود درین بستر
۱۱شو و بر طوطی جان شکر عرفان ده
ورنه بر پرد و گردد تبه این شکر
۱۲بی خبر میرود این شبرو بی پروا
ناگهان میکشد این گیتی دون پرور
۱۳هوشیاری نبود در پی این مستی
جهد کن تا نخوری باده از این ساغر
۱۴تو چنین بیخود و فکر تو چنین باطل
کور را کور نشد هیچگهی رهبر
۱۵چند چون پشه ز هر دست قفا خوردن
چند چون مور بهر پای فشاندن سر
۱۶همچو طاوس بگلزار حقیقت شو
همچو سیمرغ سوی قاف ارادت پر
۱۷کشتهٔ حرص نیاورد بر تقوی
لشکر جهل نشد بهر کسی لشکر
۱۸چند با اهرمن تیرهدلی همره
نفسی نیز ره صدق و صفا بسپر
۱۹مردم پاک شو، آنگاه بپاکان بین
دیده حق بین کن و آنگاه بحق بنگر
۲۰چشم را به ز حقیقت نبود پرتو
روح را به ز فضیلت نبود زیور
۲۱سخن از علم سماوات چه میرانی
ایکه نشناختهای باختر از خاور
۲۲هر که آزار روا داشت، شد آزرده
هر که چه کند در افتاد بچاه اندر
۲۳گر نخواهی که رسد بر دلت آزاری
بر دل خلق مزن بی سببی نشتر
۲۴مطلب روزی ننهاده که با کوشش
نخوری قسمت کس، گر شوی اسکندر
۲۵بهر گلزار در آتش مفکن خود را
که گلستان نشود بر همه کس آذر
۲۶از نکو خصلتی و بد گهری زینسان
نخل پر میوه وناچیز بود عرعر
۲۷تو هم ای شاخ، بری آر که خوشتر شد
ز دو صد سرو، یکی شاخک بار آور
۲۸چه شدی بستهٔ این محبس بی روزن
چه شدی ساکن این کنگرهٔ بی در
۲۹سر خود گیر و از این دام گریزان شو
دل خود جوی و ازین مرحله بیرون بر
۳۰نسزد تشنه همی عمر بسر بردن
بامیدی که نمک زار شود کوثر
۳۱طلب ملک سلیمان مکن از دیوان
که چو طفلت بفریبند به انگشتر
۳۲زنگ خودبینی از آئینهٔ دل بزدا
گر آلودگی از چهرهٔ جان بستر
۳۳ایکه پوئی ره امید شب تیره
باش چون رهروی، آگاه ز جوی و جر
۳۴چو رود غیبت و هنگام حضور آید
تو چه داری که توان برد بدان محضر
۳۵سود و سرمایه بیک بار تبه کردی
نشدی باز هم آگاه ز نفع و ضر
۳۶چو تو خود صاعقهٔ خرمن خود گشتی
چه همی نالی ازین تودهٔ خاکستر
۳۷نبرد هیچ بغیر از سیهی با خود
هر که زانکشت فروشان طلبد عنبر
۳۸بید خرما و تبر خون ندهد میوه
دیو طه و تبارک نکند از بر
۳۹خواجه آنست که آزاده بود، پروین
بانو آنست که باشد هنرش زیور
۴۰