ای سیه مار جهان را شده افسونگر
نرهد مار فسای از بد مار آخر
۱نیش این مار هر آنکس که خورد میرد
و آنکه او مرد کجا زنده شود دیگر
۲بنه این کیسه و این مهره افسون را
به فسون سازی گیتی نفسی بنگر
۳بکن این پایه و بنیاد دگر بر نه
بگذار این ره و از راه دگر بگذر
۴تو خداوند پرستی، نسزد هرگز
کار بتخانه گزینی و شوی بتگر
۵از تن خویش بسائی، چو شوی سوهان
دامن خویش بسوزی، چو شوی اخگر
۶تو بدین بی پری و خردی اگر روزی
بپری، بگذری از مهر و مه انور
۷ز تو حیف ای گل شاداب که روئیدی
با چنین پرتو رخسار به خار اندر
۸تو چنان بیخودی از خود که نمیدانی
که ترا میبرد این کشتی بی لنگر
۹جهد کن تا خرد و فکرت ورائی هست
آنچه دادند بگیرند ز ما یکسر
۱۰نفس بدخواه ز کس روی نمیتابد
گر تو زان روی بتابی چه ازین بهتر
۱۱زندگی پر خطر و کار تو سرمستی
اهرمن گرسنه و باغ تو بار آور
۱۲عاقبت زار بسوزاندت این آتش
آخر کار کند گمرهت این رهبر
۱۳سیب را غیر خورد، بهر تو ماند سنگ
نفع را غیر برد، بهر تو ماند ضر
۱۴تو اگر شعبده از معجزه بشناسی
نکند شعبده این ساحر جادوگر
۱۵زخم خنجر نزند هیچگهی سوزن
کار سوزن نکند هیچگهی خنجر
۱۶دامن روح ز کردار بد آلودی
جامه را گاه زدی مشک و گهی عنبر
۱۷اندر آندل که خدا حاکم و سلطان شد
دیگر آندل نشود جای کس دیگر
۱۸روح زد خیمهٔ دانش، نه تن خاکی
خضر شد زندهٔ جاوید، نه اسکندر
۱۹ز ادب پرس، مپرس از نسب و ثروت
ز هنر گوی، مگوی از پدر و مادر
۲۰مکن اینگونه تبه، جان گرامی را
که بتن هیچ نداری تو ز جان خوشتر
۲۱پنجهٔ باز قضا باز و تو در بازی
وقت چون برق گریزان و تو در بستر
۲۲تیره رائی چه ز جهل و چه ز خود بینی
غرق گشتن چه برود و چه ببحر اندر
۲۳تو زیان کردهای و باز همیخواهی
مشکت از چین رسد و دیبهات از ششتر
۲۴رو که در دست تو سرمایه و سودی نیست
سود باید که کند مردم سوداگر
۲۵تو نهای مور که مرغان بزنندت ره
تو نهای مرغ که طفلان بکنندت پر
۲۶سالکان پا ننهادند بهر برزن
عاقلان باده نخوردند ز هر ساغر
۲۷چه بری نام ره خویش بر شیطان
چه نهی شمع شب خود بره صرصر
۲۸عقل را خوار کند دیدهٔ ظاهر بین
روح را زار کشد مردم تنپرور
۲۹چون تو، بس طائر بی تجربه خوشخوان
صید گشته است درین گلشن خوش منظر
۳۰دامها بنگری ای مرغک آسوده
اگر از روزنهٔ لانه بر آری سر
۳۱این کبوتر که تو بینیش چنین بیخود
شاهبازیش گرفتست بچنگ اندر
۳۲آخر ای شیر ژیان، بند ز پا بگسل،
آخر ای مرغ سعادت، ز قفس برپر
۳۳به چراغ دل اگر روشنی افزائی
جلوهٔ فکر تو از خور شود افزونتر
۳۴دامنت را نتواند که بیالاید
هیچ آلوده، گرت پاک بود گوهر
۳۵کله از رتبت سر مرتبهای دارد
چو سر افتاد، چه سود از کله و افسر
۳۶سوخت پروانه و دانست در آن ساعت
که شد اندام ضعیفش همه خاکستر
۳۷هر چه کشتی، ملخ و مور بیغما برد
وین چنین خشک شد این مزرعهٔ اخضر
۳۸به تن سوختگان چند شوی پیکان
به دل خستهدلان چند زنی نشتر
۳۹تو دگر هیچ نداری ز سلیمانی
اگر این دیو ز دستت برد انگشتر
۴۰دلت از روشنی جانت شود روشن
زانکه این هر دو قرینند بیکدیگر
۴۱در گلستان دلی، گلبنی از حکمت
به ز صد باغ گل و یاسمن و عبهر
۴۲چه کشی منت دونان بسر هر ره
چه روی در طلب نان بسوی هر در
۴۳آنکه زر هنر اندوخت، نشد مفلس
آنکه کار دل و جان کرد، نشد مضطر
۴۴پر طاوس چه بندی بدم کرکس
چو دم آراسته گردد، چه کنی با پر
۴۵آنچه آموخت بما چرخ، سیه کاریست
گرچه کردیم سیه بس ورق و دفتر
۴۶اوستادی نکند کودک بی استاد
درس دانش ندهد مردم بی مشعر
۴۷جسم چون کودک و جانست ورا دایه
عقل چون مادر و علم است ورا دختر
۴۸علم نیکوست، چه در خانه چه در غربت
عود خوشبوست، چه در کاسه چه در مجمر
۴۹کاخ دل جوئی از کوی تن مسکین
شمش زر خواهی از کورهٔ آهنگر
۵۰کاردانان نگزینند تبهکاری
نامجویان ننشینند بهر محضر
۵۱آغل از خانه بسی دور و شبان در خواب
گرگ بددل بکمین و رمه اندر چر
۵۲جای آسایش دزدان بود این وادی
مسکن غول بیابان بود این معبر
۵۳خون دلهاست درین جام شقایق گون
تیرگیهاست درین نیلپری چادر
۵۴بهر وارون شدن افراشت سر این رایت
بهر ویران شدن آباد شد این کشور
۵۵خانهای را که نه سقفی و نه بنیادیست
این چنین خانه چه از خشت و چه از مرمر
۵۶سور موش است اگر گربه شود بیمار
عید گرگ است اگر شیر شود لاغر
۵۷پاک شو تا نخوری انده ناپاکی
نیک شو تا ندهندت ببدی کیفر
۵۸همه کردار تو از تست چنین تیره
چه کنی شکوه ز ماه و گله از اختر
۵۹وقت مانند گلوبند بود، پروین
چو شود پاره، پراکنده شود گوهر
۶۰