ای شده شیفتهٔ گیتی و دورانش
دهر دریاست، بیندیش ز طوفانش
۱نفس دیویست فریبنده از او بگریز
سر بتدبیر بپیچ از خط فرمانش
۲حلهٔ دل نشود اطلس و دیبایش
یارهٔ جان نشود لعل و مرجانش
۳نامهٔ دیو تباهیست همان بهتر
که نه این نامه بخوانیم و نه عنوانش
۴گفتگوهاست بهر کوی ز تاراجش
داستانهاست بهر گوشه ز دستانش
۵مخور ای یار نه لوزینه ونه شهدش
مخر ای دوست نه کرباس ونه کتانش
۶نه یکی حرف متینی است در اسنادش
نه یکی سنگ درستی است بمیزانش
۷رنگها کرده در این خم کف رنگینش
خندهها کرده بمردم لب خندانش
۸خواندنی نیست نه تقویم و نه طومارش
ماندنی نیست نه بنیاد و نه بنیانش
۹شد سیه روزی نیکان شرف و جاهش
شد پریشانی پاکان سرو سامانش
۱۰گلهٔ نفس چو درنده پلنگانند
بر حذر باش ازین گله و چوپانش
۱۱علم، پیوند روان تو همی جوید
تو همی پاره کنی رشتهٔ پیمانش
۱۲از کمال و هنر جان، تو شوی کامل
عیب و نقص تو شود پستی و نقصانش
۱۳جهل چو شبپره و علم چو خورشید است
نکند هیچ جز این نور، گریزانش
۱۴نشود ناخن و دندان طمع کوته
گر که هر لحظه نسائیم بسوهانش
۱۵میزبانی نکند چرخ سیه کاسه
منشین بیهده بر سفرهٔ الوانش
۱۶حلقهٔ صدق و صفا بر در دین میزن
تا که در باز کند بهر تو دربانش
۱۷دل اگر پردهٔ شک را ندرد، هرگز
نبود راه سوی درگه ایقانش
۱۸کعبهمان عجب شد و لاشه در آن قربان
وای و صد وای برین کعبه و قربانش
۱۹گرگ ایام نفرسود بدین پیری
هیچگه کند نشد پنجه و دندانش
۲۰نیست جز خار و خسک هیچ درین گلشن
شورهزاریست که نامند گلستانش
۲۱چشم نیکی نتوان داشت از آن مردم
که بود راه سوی مسکن شیطانش
۲۲همه یغما گر و دزدند درین معبر
کیست آنکو نگرفتند گریبانش
۲۳راه دور است بسی ملک حقیقت را
کوش کاز پای نیفتی به بیابانش
۲۴آنکه اندر ظلمات فرو ماند
چه نصیبی بود از چشمهٔ حیوانش
۲۵دامن عمر تو ایام همی سوزد
مزن از آتش دل، دست بدامانش
۲۶ره مخوفست، بپرهیز ازین خفتن
ابر تیره است، بیندیش ز بارانش
۲۷شیر خواری که سپردند بدین دایه
شیر یک قطره نخوردست ز پستانش
۲۸شخصی از بحر سعادت گهری آورد
خفت از خستگی و داد بزاغانش
۲۹چه همی هیمه برافروزی و نان بندی
به تنوری که ندیدست کسی نانش
۳۰خرلنگ تو ز بس بار کشیدن مرد
چه بری رنج پی وصلهٔ پالانش
۳۱گر که آبادی این دهکده میخواهی
باید آباد کنی خانهٔ دهقانش
۳۲پر این مرغ سعادت تو چنان بستی
که گرفتند و فکندند بزندانش
۳۳تن بدخواه ز تو لقمه همی خواهد
چه همی یاد دهی حکمت لقمانش
۳۴پست اندیشه بزرگی نکند هرگز
گرچه یک عمر دهی جای بزرگانش
۳۵اگرت آرزوی کعبه بود در دل
چه شکایت کنی از خار مغیلانش
۳۶گرچه دشوار بود کار و برومندی
همت و کارشناسی کند آسانش
۳۷سزد ار پر کند از در و گهر دامن
آنکه اندیشه نبودست ز عمانش
۳۸گهری گر نرود خود بسوی دریا
ببرد روشنی لؤلؤ رخشانش
۳۹آنکه عمری پی آسایش تن کوشید
کاش یک لحظه بدل بود غم جانش
۴۰گوی علم و هنر اینجاست، ولی بیرنج
دست هرگز نتوان برد بچوگانش
۴۱وقت فرخنده درختی است، هنر میوه
شب و روز و مه و سالند چو اغصانش
۴۲روح را زیب تن سفله نیاراید
رو بیارای به پیرایهٔ عرفانش
۴۳نشود کان حقیقت ز گهر خالی
برو ای دوست گهر میطلب از کانش
۴۴بگشا قفل در باغ فضیلت را
بخور از میوهٔ شیرین فراوانش
۴۵ریم وسواس بصابون حقایق شوی
نبری فایده زین گازر و اشنانش
۴۶جهل پای تو ببندد چو بیابد دست
فرصتت هست، مده فرصت جولانش
۴۷تنگ میدان شدن عقل ز سستی نیست
ما ندادیم گه تجربه میدانش
۴۸برهها گرگ کند مکتب خودبینی
گر بتدبیر نبندیم دبستانش
۴۹نفس با هیچ جهاندیده نخواهد گفت
راز سر بسته و رسم و ره پنهانش
۵۰ره اهریمن از آن شد همه پیچ و خم
تا نپرسند ز سر گشتهٔ حیرانش
۵۱دهر هر تله نهد، بگذر و بگذارش
چرخ هر تحفه دهد، منگر و مستانش
۵۲تیرهروزیست همه روز دل افروزش
سنگریزه است همه لعل بدخشانش
۵۳آهن عمر تو شمشیر نخواهد شد
نبری تا بسوی کوره و سندانش
۵۴معبد آنجا بگشودی که زر آنجا بود
سجده کردی گه و بیگاه چو یزدانش
۵۵پاسبانی نکند بنده چو ایمان را
دیو زان بنده چه دزدد به جز ایمانش
۵۶جز تو کس نیست درین داد و ستد مغبون
دین گران بود، تو بفروختی ارزانش
۵۷گرگ آسود، نجستیم چو آثارش
درد افزود، نکردیم چو درمانش
۵۸سالها عقل دکان داشت بکوی ما
بهچ توشی نخریدیم ز دکانش
۵۹خیره سر گر نپذیرفت ادب، بگذار
تا که تادیب کند گردش دورانش
۶۰طبع دون زان نشد آگه ز پشیمانی
که چو بد کرد، نکردیم پشیمانش
۶۱دل پریشان نبد آنروز که تنها بود
کرد جمعیت نا اهل پریشانش
۶۲شیر و روباه شکاری چو بدست آرند
روبهش پوست برد، شیر خورد رانش
۶۳کشور ایمن جان خانهٔ دیوان شد
کس ندانست چه آمد به سلیمانش
۶۴نفس گه بیت نمیگفت و گهی چامه
گر نمیخواند کسی دفتر و دیوانش
۶۵روح عریان و تو هم درزی و هم نساج
جامه کن زین دو هنر بر تن عریانش
۶۶لشکر عقل پی فتح تو میکوشد
چه همی کند کنی خنجر و پیکانش
۶۷خرد از دام تو بگریخته، باز آرش
هنر از نزد تو برخاسته، بنشانش
۶۸کار را کارگر نیک دهد رونق
چه کند کاهل نادان تن آسانش
۶۹همه دود است کباب حسد و نخوت
نخورد کس نه ز خام و نه ز بریانش
۷۰سود دلال وجود تو خسارت شد
تاجر وقت بگیرد ز تو تاوانش
۷۱گنج هستی بستانند ز ما، پروین
ما نبودیم، قضا بود نگهبانش
۷۲