پردهٔ کس نشد این پردهٔ میناگون
زشترویی چه کند آینهٔ گردون
۱نام را ننگ بکشت و تو شدی بدنام
وام را نفس گرفت و تو شدی مدیون
۲تو درین نیلپری تشت، چو بندیشی
چو یکی جامهٔ شوخی و قضا صابون
۳گهری کاز صدف آز و هوی بردی
شبهی بود که کردی چو گهر مخزون
۴چند ای نور، قرینی تو بدین ظلمت؟
چند ای گنج به خاک سیهی مدفون؟
۵کرد ای طائر وحشی که چنین رامت
چون به کنج قفس افکند قضایت، چون؟
۶بهدر آی از تن خاکی و ببین آنگه
که چه تابندهگهر بود در آن مکنون
۷مچر آزاده که گرگ است درین مکمن
مخور آسوده که زهرست درین معجون
۸چه شدی دوست برین دشمن بیرحمت؟
چه شدی خیره برین منظر بوقلمون
۹بهر سود آمدی اینجا و زیان کردی
کرد سوداگر ایام ترا مغبون
۱۰پشتهٔ آز چو خم کرد روان را پشت
به چه کار آیدت این قد خوش موزون
۱۱شبروان فلک از پای در آرندت
از گلیم خود اگر پای نهی بیرون
۱۲بر حذر باش ازین اژدر بیپروا
که نیندیشد از افسونگر و از افسون
۱۳دهر بر جاست، تو ناگاه شوی زان کم
چرخ برپاست، تو یکروز شوی وارون
۱۴رفت میباید و زین آمدن و رفتن
نشد آگه نه ارسطو و نه افلاطون
۱۵توشهای گیر که بس دور بود منزل
شمعی افروز که بس تیره بود هامون
۱۶تو چنین گمره و یاران همه در مقصد
تو چنین غرقه و دریا ز درر مشحون
۱۷عامل سودگر نفس مکن خود را
تا که هر دم نشود کار تو دیگرگون
۱۸آنچه مقسوم شد از کارگه قسمت
دگر آنرا نتوان کرد کم و افزون
۱۹دی و فردات خیال است و هوس، پروین
اگرت فکرت و راییست، بکوش اکنون
۲۰