سود خود را چه شماری که زیانکاری
ره نیکان چه سپاری که گرانباری
۱تو به خوابی، که چنین بیخبری از خود
خفته را آگهی از خود نبود، آری
۲بال و پر چند زنی خیره، نمیبینی
که تو گنجشک صفت در دهن ماری
۳بر بلندی چو سپیدار چه افزائی
بارور باش، تو نخلی نه سپیداری
۴چیست این جسم که هر لحظه کشی بارش
چیست این جیفه که چون جانش خریداری
۵طینت گرگ بر آن شد که بیازارد
ز گزندش نرهی گرش نیازاری
۶اهرمن را سخنان تو نترساند
که تو کردار نداری، همه گفتاری
۷بزبونی گرویدی و زبون گشتی
تو سیه طالع این عادت و هنجاری
۸دل و دین تو ربودند و ندانستی
دین چه فرمان دهدت؟ بندهٔ دیناری
۹غم گمراهی و پستی نخوری هرگز
ز ره نفس اگر پای نگهداری
۱۰ماند آنکس که بجا نام نکو دارد
تو پس از خویش ز نیکی چه بجا داری
۱۱تا که سرگشتهٔ این پست گذرگاهی
هر چه افلاک کند با تو، سزاواری
۱۲دامن آلوده مکن، چونکه ز پاکانی
بندهٔ نفس مشو، چونکه ز احراری
۱۳جان تو پاک سپردست بتو ایزد
همچنان پاک ببایدش که بسپاری
۱۴وقت بس تنگ بود، ای سره بازرگان
کالهٔ خود بخر اکنون که ببازاری
۱۵سپرو جوشن عقل از چه تبه کردی
تو بمیدان جهان از پی پیکاری
۱۶بود بازوت توانا و نکوشیدی
کاهلی بیخ تو بر کند، نه ناچاری
۱۷چرخ دندان تو بشمرد نخستین روز
چه بهیچش نشماری و چه بشماری
۱۸کمتری جوی گر افزون طلبی، پروین
که همیشه ز کمی خاسته بسیاری
۱۹