ای شده سوختهٔ آتش نفسانی
سالها کرده تباهی و هوسرانی
۱دزد ایام گرفتست گریبانت
بس کن این بیخودی و سربهگریبانی
۲صبح رحمت نگشاید همه تاریکی
یوسف مصر نگردد همه زندانی
۳راه، پُر خار مغیلان و تو، بیموزه
سفره، بیتوشه و شب، تیره و بارانی
۴ای به خود دیده چو شدّاد، خدابین شو
جز خدا را نسزد رتبت یزدانی
۵تو سلیمان شدن آموزی اگر، دیوان
نتوانند زدن لاف سلیمانی
۶تا به کی کودنی و مستی و خودرأیی؟
تا به کی کودکی و بازی و نادانی؟
۷تو در این خاک سیه، زرِّ دلافروزی
تو در این دشت و چمن، لالهٔ نعمانی
۸پیش دیوان مبر اندوه دل و مگری
که بخندند چو بینند که گریانی
۹عقل آموخت به هر کارگری کاری
او چو استاد شد و ما چو دبستانی
۱۰خود نمیدانی و از خلق نمیپرسی
فارغ از مشکل و بیگانه ز آسانی
۱۱که بَرد بار تو امروز که مسکینی؟
که تو را نان دهد امروز که بی نانی؟
۱۲دست تقوی بگشا، پای هوا بربند
تا ببینند که از کرده پشیمانی
۱۳گهریهای حقیقت، گهر خود را
نفروشند بدین هیچی و ارزانی
۱۴دیدهٔ خویش نهانبین کن و بین آن گه
دامهایی که نهادند به پنهانی
۱۵حیوان گشتن و تنپروری آسان است
روح پرورده کن از لقمهٔ روحانی
۱۶با خِرد، جان خود آن به که بیآرایی
با هنر، عیب خود آن به که بپوشانی
۱۷با خبر باش که بی مصلحت و قصدی
آدمی را نبرد دیو به مهمانی
۱۸نفْس جو داد که گندم ز تو بستاند
به که هرگز ندهی رشوت و نستانی
۱۹دشمنانند تو را زرق و فساد، اما
به گمانِ تو که در حلقهٔ یارانی
۲۰تا زبونِ طمعی، هیچ نمیارزی
تا اسیر هوسی، هیچ نمیدانی
۲۱خوشتر از دولت جم، دولت درویشی
بهتر از قصر شهی، کلبهٔ دهقانی
۲۲خانگی باشد اگر دزد، به صد تدبیر
نتوان کرد از آن خانه، نگهبانی
۲۳برو از ماه، فراگیر دلافروزی
برو از مهر، بیاموز درخشانی
۲۴پیش زاغان مفِکن گوهر یکدانه
پیش خربنده مبر لعل بدخشانی
۲۵گر که همصحبت تو دیو نبودستی
ز که آموختی این شیوهٔ شیطانی؟
۲۶صفتی جوی که گویند نکوکاری
سخنی گوی که گویند سخندانی
۲۷بگذر از بحر و ز فرعونِ هوا مندیش
دهر، دریا و تو چون موسی عمرانی
۲۸اژدهای طمع و گرگ طبیعت را
گر بترسی، نتوانی که بترسانی
۲۹بِفکن این لاشهٔ خونین، تو نه ناهاری
برکَن این جامهٔ چرکین، تو نه عریانی
۳۰گر توانی، به دلی، توش و توانی ده
که مبادا رسد آن روز که نتْوانی
۳۱خون دل چند خوری در دلِ سنگ، ای لعل!
مشتریهاست برای گهر کانی
۳۲گر چه یونان، وطنِ بس حکما بودست
نیست آگاه ز حکمت همه یونانی
۳۳کلبهای را که نه فرشی و نه کالاییست
بر درش مینبوَد حاجت دربانی
۳۴زنده با گفتن پندم نتوانی کرد
که تو خود نیز چو من کشتهٔ عصیانی
۳۵کینه میورزی و در دایرهٔ صدقی
رهزنی میکنی و در ره ایمانی
۳۶تا کی این خام فریبی؟ تو نه یأجوجی
چند بلعیدن مردم؟ تو نه ثعبانی
۳۷مقصد عافیت از گمشدگان پرسی
رُو که بر گمشدگان خویش تو برهانی
۳۸گوسفندانِ تو ایمن ز تو چون باشند
که شبانگاه تو در مکمن گرگانی
۳۹گاه از رنگرزانِ خم تزویری
گاه بر پشت خرِ وسوسه، پالانی
۴۰تشنه خون خورْد و تو خودبین به لب جویی
گرسنه، مُرد و توِ گمره به سر خوانی
۴۱دود آه است بنایی که تو میسازی
چاه راه است کتابی که تو میخوانی
۴۲دیده بگشای، نه این است جهانبینی!
کفر بس کن، نه چنین است مسلمانی
۴۳چو نهالیست روان و تو کشاورزی
چو جهانیست وجود و تو جهانبانی
۴۴تو چراغی! ز چه رو همنفس بادی؟
تو امیدی! ز چه همخانهٔ حرمانی؟
۴۵تو در این بزم، چو افروختهقندیلی
تو در این قصر، چو آراستهایوانی
۴۶تو ز خود رفته و وادی شده پر آفت
تو به خواب اندر و کشتی شده طوفانی
۴۷تو رسیدن نتوانی به سبکباران
که به رفتار، نه مانندهٔ ایشانی
۴۸فکر فردا نتوانی که کنی دیگر
مگر امروز که در کشور امکانی
۴۹عاقبت کشتهٔ شمشیر مه و سالی
آخرِ کار شکار دی و آبانی
۵۰هوشیاری و شب و روز به میخانه
همدم دُردکشان، همسر مستانی
۵۱همچو برزیگر آفتزدهمحصولی
همچو رزمآورِ غارتشدهخفتانی
۵۲مار در لانه، ولی مور به افسونی
گُرد در خانه، ولی گَرد به میدانی
۵۳دل بیچاره و مسکین مخراش امروز
رسد آنروز که بیناخن و دندانی
۵۴داستانت کند این چرخ کهن، هر چند
نامجویندهتر از رستم دستانی
۵۵روز بر مسند پاکیزهٔ انصافی
شام، در خلوت، آلودهٔ دیوانی
۵۶دست مسکین نگرفتی و توانایی
میوهای گِرد نکردی و به بستانی
۵۷ظاهرست این که بد افتی، چو شوی بدخواه
روشنست این که برَنجی، چو برَنجانی
۵۸دیو بسیار بود در ره دل، پروین!
کوش تا سر ز ره راست نپیچانی
۵۹