حاصل عمر تو افسوس شد و حرمان
عیب خود را مکن ایدوست ز خود پنهان
۱وقت ضایع نکند هیچ هنرپیشه
جفت باطل نشود هیچ حقیقت دان
۲هیچگه نیست ره و رسم خردمندی
گرسنه خفتن و در سفره نهفتن نان
۳دهر گرگیست گرسنه، رخ از او برگیر
چرخ دیویست سیه دل، دل ازو بستان
۴پا بر این رهگذر سخت گرانتر نه
اسب زین دشت خطرناک سبکتر ران
۵موج و طوفان و نهنگست درین دریا
باید اندیشه کند زین همه کشتیبان
۶هیچ آگاه نیاسود درین ظلمت
هیچ دیوانه نشد بستهٔ این زندان
۷ای بسا خرمن امید که در یکدم
کرد خاکسترش این صاعقهٔ سوزان
۸تکیه بر اختر فیروز مکن چندین
ایمن از فتنهٔ ایام مشو چندان
۹بی تو بس خواهد بودن دی و فروردین
بی تو بس خواهد گشتن فلک گردان
۱۰چو شود جان، به چه دردیت رسد پیکر
چو رود سر به چه کاریت خورد سامان
۱۱تو خود ار با نگهی پاک بخود بینی
یابی آن گنج که جوئیش درین ویران
۱۲چو کتابیست ریا، بی ورق و بی خط
چو درختیست هوی، بی بن و بی اغصان
۱۳هیچ عاقل ننهد بر کف دست آتش
هیچ هشیار نساید بزبان سوهان
۱۴تا تو چون گوی درین کوی بسر گردی
بایدت خیره جفا دیدن از این چوگان
۱۵گشت هنگام درو، کشت چه کردی هین
آمد آوای جرس، توشه چه داری هان
۱۶رهرو گمشده و راهزنان در پیش
شب تار و خر لنگ و ره بی پایان
۱۷بکش این نفس حقیقت کش خود بین را
این نه جرمی است که خواهند ز تو تاوان
۱۸به یکی دل نتوان کار تن و جان کرد
به یکی دست دو طنبور زدن، نتوان
۱۹خرد استاد و تو شاگرد و جهان مکتب
چه رسیدت که چنین کودنی و نادان
۲۰تو شدی کاهل و از کاربری گشتی
نه زمستان گنهی داشت نه تابستان
۲۱بوستان بود وجود تو گه خلقت
تخم کردار بدش کرد چو شورستان
۲۲تو مپندار که عناب دهد علقم
تو مپندار که عزت رسد از خذلان
۲۳منشین با همه کس، کاز پی بد کاری
آدمی روی توانند شدن دیوان
۲۴گشت ابلیس چو غواص به بحر دل
ماند بر جا شبه و رفت در غلطان
۲۵پویه آسوده نکردست کسی زین ره
لقمه بی سنگ نخوردست کسی زین خوان
۲۶گر شوی باد بگردش نرسی هرگز
طائر عمر چو از دام تو شد پران
۲۷دی شد امروز، بخیره مخور اندوهش
کز پس مرده خردمند نکرد افغان
۲۸خر تو میبرد این غول بیابانی
آخر کار تو میمانی و این پالان
۲۹شبرو دهر نگردد همه در یک راه
گشتن چرخ نباشد همه بر یکسان
۳۰کامها تلخ شد از تلخی این حلوا
عهدها سست شد از سستی این پیمان
۳۱آنکه نشناخته از هم الف و با را
زو چه داری طمع معرفت قرآن
۳۲پرتوی ده، تو نهای دیو درون تیره
کوششی کن، تو نهای کالبد بی جان
۳۳به تو هرچ آن رسد از تنگی و مسکینی
همه از تست، نه از کجروی دوران
۳۴نام جوئی؟ چو ملک باش نکو کردار
قدر خواهی؟ چو فلک باش بلند ارکان
۳۵برو ای قطره در آغوش صدف بنشین
روی بنمای چو گشتی گهر رخشان
۳۶یاری از علم و هنر خواه، چو درمانی
نه فلان با تو کند یاری و نه بهمان
۳۷دانش اندوز، چه حاصل بود از دعوی
معنی آموز، چه سودی رسد از عنوان
۳۸بستهٔ شوق بود از دو جهان آزاد
کشتهٔ عشق بود زندهٔ جاویدان
۳۹همه زارع نبرد وقت درو خرمن
همه غواص نیارد گهر از عمان
۴۰زیب یابد سر و تن از ادب و دانش
زنده گردد دل و جان از هنر و عرفان
۴۱عقل گنجست، نباید که برد دزدش
علم نورست، نباید که شود پنهان
۴۲هستی از بهر تن آسانی اگر بودی
چه بدی برتری آدمی از حیوان
۴۳گر نبودی سخن طیبت و رنگ و بو
خسک و خشک بدی همچو گل و ریحان
۴۴جامهٔ جان تو چون زیور علم آراست
چه غم ار پیرهن تنت بود خلقان
۴۵سحر باز است فلک، لیک چه خواهد کرد
سحر با آنکه بود چون پسر عمران
۴۶چو شدی نیک، چه پروات ز بد روزی
چو شدی نوح، چه اندیشهات از طوفان
۴۷برو از تیه بلا گمشدهای دریاب
بزن آبی و ز جانی شرری بنشان
۴۸به یکی لقمه، دل گرسنهای بنواز
به یکی جامه، تن برهنهای پوشان
۴۹بینوا مرد بحسرت ز غم نانی
خواجه دلکوفته گشت از برهٔ بریان
۵۰سوخت گر در دل شب خرمن پروانه
شمع هم تا بسحرگاه بود مهمان
۵۱بی هنر گرچه بتن دیبهٔ چین پوشد
به پشیزی نخرندش چو شود عریان
۵۲همه یاران تو از چستی و چالاکی
پرنیان باف و تو در کارگه کتان
۵۳آنکه صراف گهر شد ننهد هرگز
سنگ را با در شهوار بیک میزان
۵۴ز چه، ای شاخک نورس، ندهی باری
بامید ثمری کشت ترا دهقان
۵۵هیچ، آزاده نشد بندهٔ تن، پروین
هیچ پاکیزه نیالود دل و دامان
۵۶