بد منشانند زیر گنبد گردان
از بدشان چهر جان پاک بگردان
۱پای بسی را شکستهاند به نیرنگ
دست بسی را ببستهاند به دستان
۲تا خر لنگی فتادهاست ز سستی
توسن خود را دواندهاند بمیدان
۳جز بدو نیک تو، چرخ میننویسد
نیک و بد خویش را تو باش نگهبان
۴گر ستم از بهر خویش مینپسندی
عادت کژدم مگیر و پیشهٔ ثعبان
۵چندکنی همچو گرگ، حمله بمردم
چند دریشان همی بناخن و دندان
۶دامن خلق خدای را چو بسوزی
آتشت افتد به آستین و به دامان
۷هر چه دهی دهر را، همان دهدت باز
خواستهٔ بد نمیخرند جز ارزان
۸خواهی اگر راه راست: راه نکوئی
خواهی اگر شمع راه: دانش و عرفان
۹کارگران طعنه میزنند به کاهل
اهل هنر خنده میکنند به نادان
۱۰از خم صباغ روزگار برآید
هر نفسی صد هزار جامهٔ الوان
۱۱غارت عمر تو میکنند به گشتن
دی مه و اردیبهشت و آذر و آبان
۱۲جز بفنا چهر جان نبینی، ازیراک
جان تو زندانیست و جسم تو زندان
۱۳عالمی و بهرهایت نیست ز دانش
رهروی و توشهایت نیست در انبان
۱۴تیه خیالت به مقصدی نرساند
راهروان راه بردهاند به پایان
۱۵کشتی اخلاص ما نداشت شراعی
ور نه بدریا نه موج بود و نه طوفان
۱۶کعبهٔ نیکی است دل، ببین که براهش
جز طمع و حرص چیست خار مغیلان
۱۷بندگی خود مکن که خویش پرستی
کرده بسی پاکدل فریشته، شیطان
۱۸تا تو شدی خرد، آز یافت بزرگی
تا تو شدی دیو، دیو گشت سلیمان
۱۹راهنمائی چه سود در ره باطل
دیبهٔ چینی چه سود در تن بیجان
۲۰نفس تو زنگی شد و سپید نگردد
صد ره اگر شوئیش بچشمهٔ حیوان
۲۱راستی از وی مجوی زانکه نروید
هیچگه از شورهزار لاله و ریحان
۲۲بار لئیمان مکش ز بهر جوی زر
خدمت دونان مکن برای یکی نان
۲۳گنج حقیقت بجوی و پیلهوری کن
اهل هنر باش و پوش جامهٔ خلقان
۲۴روز سعادت ز شب چگونه شناسد
آنکه ز خورشید شد چو شبپره پنهان
۲۵دور شو از رنگ و بوی بیهده، پروین
از در معنی درای، نز در عنوان
۲۶