تا ببازار جهان سوداگریم
گاه سود و گه زیان می آوریم
۱گر نکو بازارگانیم از چه روی
هرگز این سود و زیانرا نشمریم
۲جان زبون گشته است و در بند تنیم
عقل فرسوده است و در فکر سریم
۳روح را از ناشتائی میکشیم
سفرهها از بهر تن میگستریم
۴گرچه عقل آئینه کردار ماست
ما در آن آئینه هرگز ننگریم
۵گر گرانباریم، جرم چرخ چیست
بار کردار بد خود میبریم
۶چون سیاهی شده بضاعت دهر را
ما سیه کاریم کانرا میخریم
۷پند نیکان را نمیداریم گوش
اندرین فکرت کازیشان بهتریم
۸پهلوان اما بکنج خانهایم
آتش اما در دل خاکستریم
۹کاردانان راه دیگر میروند
ما تبهکاران براه دیگریم
۱۰گرگ را نشناختستیم از شبان
در چراگاهی که عمری میچریم
۱۱بر سپهر معرفت کی بر شویم
تا بپر و بال چوبین میپریم
۱۲واعظیم اما نه بهر خویشتن
از برای دیگران بر منبریم
۱۳آگه از عیب عیان خود نهایم
پردههای عیب مردم میدریم
۱۴سفلگیها میکند نفس زبون
ما همی این سفله را میپروریم
۱۵بشکنیم از جهل و خود را نشکنیم
بگذریم از جان و از تن نگذریم
۱۶بادهٔ تحقیق چون خواهیم خورد؟
ما که مست هر خم و هر ساغریم
۱۷چونکه هر برزیگری را حاصلی است
حاصل ما چیست گر برزیگریم
۱۸چونکه باری گم شدیم اندر رهی
به که بار دیگر آن ره نسپریم
۱۹زان پراکندند اوراق کمال
تا بکوشش جمله را گرد آوریم
۲۰تا بیفشانند بر چینندمان
طوطی وقت و زمان را شکریم
۲۱