تو بلند آوازه بودی، ای روان
با تن دون یار گشتی دون شدی
۱صحبت تن تا توانست از تو کاست
تو چنان پنداشتی کافزون شدی
۲بسکه دیگرگونه گشت آئین تن
دیدی آن تغییر و دیگرگون شدی
۳جای افسون کردن مار هوی
زین فسونسازی تو خود افسون شدی
۴اندرون دل چو روشن شد ز تو
شمع خود بگرفتی و بیرون شدی
۵آخر کارت بدزدید آسمان
این کلاغ دزد را صابون شدی
۶با همه کار آگهی و زیر کی
اندرین سوداگری مغبون شدی
۷درس آز آموختی و ره زدی
وام تن پذرفتی و مدیون شدی
۸نور بودی، نار پندارت بکشت
پیش از این چون بودی، اکنون چون شدی
۹گنج امکانی و دل گنجور تست
در تن ویرانه زان مدفون شدی
۱۰ملک آزادی چه نقصانت رساند
کامدی در حصن تن مسجون شدی
۱۱هر چه بود آئینه روی تو بود
نقش خود را دیدی و مفتون شدی
۱۲زورقی بودی بدریای وجود
که ز طوفان قضا وارون شدی
۱۳ای دل خرد، از درشتیهای دهر
بسکه خون خوردی، در آخر خون شدی
۱۴زندگی خواب و خیالی بیش نیست
بی سبب از اندهش محزون شدی
۱۵کنده شد بنیادها ز امواج تو
جویباری بودی و جیحون شدی
۱۶بی خریدار است اشک، ای کان چشم
خیره زین گوهر چرا مشحون شدی
۱۷