گرت ایدوست بود دیدهٔ روشن بین
بجهان گذران تکیه مکن چندین
۱نه بقائیست به اسفند مه و بهمن
نه ثباتی است به شهریور و فروردین
۲پی اعدام تو زین آینه گون ایوان
صبح کافور فشان آید و شب مشکین
۳فلک ایدوست به شطرنج همی ماند
که زمانیت کند مات و گهی فرزین
۴دل به سوگند دروغش نتوان بستن
که به هر لحظه دگرگونه کند آئین
۵به گذرگاه تو ایام بود رهزن
چه همی بار خود از جهل کنی سنگین
۶بربود است ز دارا و ز اسکندر
مهر سیمین کمر و مه کله زرین
۷ندهد هیچ کسی نسبت طاوسی
به شغالی که دم زشت کند رنگین
۸چو کبوتر بچه پرواز مکن فارغ
که به پروازگه تست قضا شاهین
۹ز کمان قدر آن تیر که بگریزد
کُشدت گرچه سراپای شوی روئین
۱۰همه خون دل خلق است در این ساغر
که دهد ساقی دهرت چو می نوشین
۱۱خاک خوردست بسی گلرخ و نسرین تن
که همیروید از آن سرو و گل و نسرین
۱۲مرو ای پیشرو قافله زین صحرا
که نیامد خبر از قافلهٔ پیشین
۱۳دل خود بینت بیازرد چنان کژدم
تن خاکیت ببلعید چنان تنّین
۱۴روز بگذشت، ز خواب سحری بگذر
کاروان رفت، رهی گیر و برو، منشین
۱۵به چمنزار دو، ای خوش خط و خال آهو
به سماوات شو، ای طایر علیین
۱۶به چه امید در این کوه کنی خارا
چو تو کشتست بسی کوهکن این شیرین
۱۷