دزد تو شد این زمانهٔ ریمن
آن به که نگردیش به پیرامن
۱گر برتریت دهد فروتن شو
ور ایمنیت دهد مشو ایمن
۲کشته است هماره خنجر گیتی
نه دوست شناختست نه دشمن
۳امروز گذشت و بگذرد فردا
دی رفته و رفتنی بود بهمن
۴بی نیش، عسل که خورد ازین کندو
بی خار، که چید گل ازین گلشن
۵این بیهنر آسیای گردنده
سائیده هزارها سر و گردن
۶ایام بود چو شبروی چابک
یا همچو یکی سیاهدل رهزن
۷ما را ببرند بی گمان روزی
زین کهنه سرای بی در و روزن
۸روغن بچراغ جان ز علم افزای
کم نور بود چراغ کم روغن
۹از گندم و کاه خویش آگه باش
تو خرمنی و سپهر پرویزن
۱۰خواهی که نه تلخ باشدت حاصل
در مزرعه تخم تلخ مپراکن
۱۱هنگام زراعت آنچه کشتستی
آنت برسد بموسم خرمن
۱۲گر سوی تو دیو نفس ره یابد
تاریک نمایدت دل روشن
۱۳بی شبهه فرشته اهرمن گردد
چندی چو شود رفیق اهریمن
۱۴ابلیس فروخت زرق وبا خود گفت
زین بیش چه میتوان خرید از من
۱۵زین باغ که باغبانیش کردی
جز خار ترا چه ماند در دامن
۱۶مرغان ترا همی کشد رو به
همیان ترا همی برد رهزن
۱۷تا پای بود، راه ادب میرو
تا دست بود، در هنر میزن
۱۸یک جامه بخر که روح را شاید
بس دیبه خریدی و خز ادکن
۱۹مرجان خرد ز بحر جان آورد
مینای دل از شراب عقل آکن
۲۰بی دست چه زور بود بازو را
بی گاو چه کار کرد گاو آهن
۲۱از چاه دروغ و ذل بدنامی
باید به طناب راستی رستن
۲۲باید ز سر این غرور را راندن
باید ز دل این غبار را رفتن
۲۳کس شمع نسوخت زین فروزینه
کس جامه ندوخت زین نخ و سوزن
۲۴خواهی که نیفکنند در دامت
دیوان وجود را به دام افکن
۲۵در دفتر نفس درسها خواندی
در مکتب مردمی شدی کودن
۲۶گرمست هنوز کورهٔ هستی
سرد از چه زنیم مشت بر آهن
۲۷جز باد نبیختیم در غربال
جز آب نکوفتیم در هاون
۲۸جان گوهر و جسم معدنست آنرا
روزی ببرند گوهر از معدن
۲۹گر کج روشی، براستی بگرای
آئینهٔ راستگوی را مشکن
۳۰از پردهٔ عنکبوت عبرت گیر
بر بام و در وجود، تاری تن
۳۱