رهاییت باید، رها کن جهان را
نگه دار ز آلودگی پاکجان را
۱به سر برشو این گنبد آبگون را
به هم بشکن این طبل خالیمیان را
۲گذشتنگه است این سرای سپنجی
برو بازجو دولت جاودان را
۳ز هر باد، چون گرد منما بلندی
که پست است همت، بلند آسمان را
۴به رود اندرون، خانه عاقل نسازد
که ویران کند سیل آن خانمان را
۵چه آسان به دامت درافکند گیتی
چه ارزان گرفت از تو عمر گران را
۶ترا پاسبان است چشم تو و من
همیخفته میبینم این پاسبان را
۷سمند تو زی پرتگاه از چه پوید
ببین تا به دست که دادی عنان را
۸ره و رسم بازارگانی چه دانی
تو کز سود نشناختستی زیان را
۹یکی کشتی از دانش و عزم باید
چنین بحر پروحشت بیکران را
۱۰زمینت چو اژدر به ناگه ببلعد
تو باری غنیمت شمار این زمان را
۱۱فروغی ده این دیدهٔ کمضیا را
توانا کن این خاطر ناتوان را
۱۲تو ای سالیان خفته، بگشای چشمی
تو ای گمشده، بازجو کاروان را
۱۳مفرسای با تیرهرایی درون را
میالای با ژاژخایی دهان را
۱۴ز خوان جهان هرکه را یک نواله
بدادند و آنگه ربودند خوان را
۱۵به بستان جان تا گلی هست، پروین
تو خود باغبانی کن این بوستان را
۱۶