روز شکار، پیرزنی با قباد گفت
کز آتش فساد تو، جز دود و آه نیست
۱روزی بیا به کلبهٔ ما از ره شکار
تحقیق حال گوشهنشینان گناه نیست
۲هنگام چاشت، سفرهٔ بینان ما ببین
تا بنگری که نام و نشان از رفاه نیست
۳دزدم لحاف برد و شبان گاو پس نداد
دیگر به کشور تو، امان و پناه نیست
۴از تشنگی، کدوبنم امسال خشک شد
آب قنات بردی و آبی به چاه نیست
۵سنگینی خراج، به ما عرصه تنگ کرد
گندم تو راست، حاصل ما غیر کاه نیست
۶در دامن تو، دیده جز آلودگی ندید
بر عیبهای روشن خویشت، نگاه نیست
۷حکم دروغ دادی و گفتی حقیقت است
کار تباه کردی و گفتی تباه نیست
۸صد جور دیدم از سگ و دربان به درگهت
جز سفله و بخیل، درین بارگاه نیست
۹ویرانه شد ز ظلم تو، هر مسکن و دهی
یغماگر است چون تو کسی، پادشاه نیست
۱۰مُردی در آن زمان که شدی صید گرگ آز
از بهر مرده، حاجت تخت و کلاه نیست
۱۱یک دوست از برای تو نگذاشت دشمنی
یک مرد رزمجوی، تو را در سپاه نیست
۱۲جمعی سیاهروز سیهکاری تواند
باور مکن که بهر تو روز سیاه نیست
۱۳مزدور خفته را ندهد مزد، هیچکس
میدان همت است جهان، خوابگاه نیست
۱۴تقویم عمر ماست جهان، هر چه میکنیم
بیرون ز دفتر کهن سال و ماه نیست
۱۵سختی کشی ز دهر، چو سختی دهی به خلق
در کیفر فلک، غلط و اشتباه نیست
۱۶