مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود
نبود دندان، لا بل چراغ تابان بود
۱سپید سیم زده بود و دُرّ و مرجان بود
ستارهٔ سحری بود و قطره باران بود
۲یکی نماند کنون زآن همه، بسود و بریخت
چه نحس بود! همانا که نحس کیوان بود
۳نه نحس کیوان بود و نه روزگار دراز
چه بود؟ منت بگویم قضای یزدان بود
۴جهان همیشه چنین است، گِرد گَردان است
همیشه تا بود آیینِ گِرد، گَردان بود
۵همان که درمان باشد، به جای درد شود
و باز درد، همان کز نخست درمان بود
۶کهن کند به زمانی همان کجا نو بود
و نو کند به زمانی همان که خُلقان بود
۷بسا شکسته بیابان، که باغ خرم بود
و باغ خرم گشت آن کجا بیابان بود
۸همی چه دانی ای ماهروی مشکین موی
که حال بنده از این پیش بر چه سامان بود!
۹به زلف چوگان نازِش همی کنی تو بدو
ندیدی آن گه او را که زلف، چوگان بود
۱۰شد آن زمانه که رویش به سان دیبا بود
شد آن زمانه که مویش به سان قطران بود
۱۱چنان که خوبی، مهمان و دوست بود عزیز
بشد که باز نیامد، عزیز مهمان بود
۱۲بسا نگار، که حیران بدی بدو در، چشم
به روی او در، چشمم همیشه حیران بود
۱۳شد آن زمانه، که او شاد بود و خرم بود
نشاط او به فزون بود و غم به نقصان بود
۱۴همی خرید و همی سَخت، بیشمار درم
به شهر، هر گه یک ترک نار پستان بود
۱۵بسا کنیزک نیکو، که میل داشت بدو
به شب ز یاری او نزد جمله پنهان بود
۱۶به روز چون که نیارست شد به دیدن او
نهیب خواجهٔ او بود و بیم زندان بود
۱۷نبیذ روشن و دیدار خوب و روی لطیف
اگر گران بد، زی من همیشه ارزان بود
۱۸دلم خزانهٔ پر گنج بود و گنج سخن
نشان نامهٔ ما مهر و شعر، عنوان بود
۱۹همیشه شاد و ندانستمی که غم چه بود
دلم نشاط و طرب را فراخ میدان بود
۲۰بسا دلا، که بسان حریر کرده به شعر
از آن سپس که به کردار سنگ و سندان بود
۲۱همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود
همیشه گوشم زی مردم سخندان بود
۲۲عیال نی، زن و فرزند نی، معونت نی
از این همه تنم آسوده بود و آسان بود
۲۳تو رودکی را -ای ماهرو!- کنون بینی
بدان زمانه ندیدی که اینچنینان بود
۲۴بدان زمانه ندیدی که در جهان رفتی
سرود گویان، گویی هزاردستان بود
۲۵شد آن زمانه که او انس رادمردان بود
شد آن زمانه که او پیشکار میران بود
۲۶همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان است
همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان بود
۲۷شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنْوِشت
شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود
۲۸کجا به گیتی بودهست نامور دهقان
مرا به خانهٔ او سیم بود و حُملان بود
۲۹که را بزرگی و نعمت ز این و آن بودی
مرا بزرگی و نعمت ز آل سامان بود
۳۰بداد میر خراسانش چل هزار درم
وزو فزونی یک پنجِ میرِ ماکان بود
۳۱ز اولیاش پراکنده نیز هشت هزار
به من رسید بدان وقت، حالِ خوب آن بود
۳۲چو میر دید سخن، داد دادِ مردیِ خویش
ز اولیاش چنان کز امیر فرمان بود
۳۳کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم
عصا بیار، که وقت عصا و انبان بود
۳۴