اگرچه عذر بسی بود روزگار نبود
چنان که بود به ناچار خویشتن بخشود
۱خدای را بستودم، که کردگار من است
زبانم از غزل و مدح بندگانش نسود
۲همه به تَنَبُّل و بند است بازگشتن او
شرنگ، نوش آمیغ است و روی زر اندود
۳بنفشههای طری خیل خیل سر بر کرد
چو آتشی که به گوگرد بردوید کبود
۴بیار و هان بده آن آفتاب کهش بخوری
ز لب فرو شود و از رخان برآید زود
۵