موزهٔ زندهٔ شاعر
موزهٔ زندهٔ رودکی
رودکی را نخستین شاعر بزرگ فارسی نو میشناسند، و روایتها از صدها هزار بیت میگویند که سروده باشد. آنچه به دست ما رسیده کمی بیش از هزار بیت پراکنده است. در بخارای سامانی شعر میگفت، چنگ میزد و میخواند. باقی را روزگار برده، و ما او را از همین اندک میشناسیم: شاعری که از ناپایداری دنیا گفت و شادی را غنیمت شمرد.
دربارهٔ شمار سرودههایش اتفاق نیست و ارقام با هم فاصلهٔ بسیار دارند. اسدی طوسی، نویسندهٔ لغت فرس، دیوان او را بیش از صد و هشتاد هزار بیت نوشته، تذکرههایی مانند بهارستان جامی آن را به بیش از یک میلیون رساندهاند، و از شش مثنوی هم سخن میرود. هیچیک از این عددها را نمیتوان با نسخهای سنجید، چون از دیوان او نسخهای نمانده است. آنچه امروز در دست داریم را حدود ۱۰۴۷ بیت شمردهاند، بیشتر تکبیتهایی که فرهنگنویسان برای معنای واژهها نقل کردهاند، چند قصیده و غزل و رباعی، و پارههایی از منظومهٔ کلیله و دمنه.
از میان این پارهها، یک شعر تقریباً کامل مانده است: قصیدهای نزدیک به صد بیت در مدح ابوجعفر احمد بن محمد، امیر سیستان، که در تاریخ سیستان نقل شده است. پژوهشگران در آن شاعر را میبینند که ممدوحش را از تبار ساسانی و «افتخار ایران» میخواند و از آن، نوعی پیوستگی هویت ایرانی از ساسانیان تا سامانیان را برداشت میکنند.
نام او به زادگاهش بسته است. تذکرهها او را از رودک، حومهٔ سمرقند، میدانند؛ صدرالدین عینی، نویسندهٔ تاجیک، روستای پنجرود یا پنجرودک در ناحیهٔ پنجکنت امروز را زادگاه او شناخت. نام کاملش را ابوعبدالله جعفر بن محمد بن حکیم بن عبدالرحمن بن آدم رودکی ثبت کردهاند، و فرزندی به نام عبدالله هم داشته که کنیهٔ او از آن است.
جایگاه او به دو شکل در حافظهٔ فرهنگی مانده است. در ایران «بنیانگذار شعر فارسی نو» خوانده میشود و در تاجیکستان «پدر ادبیات تاجیک»؛ ایرانشناسی که این دو لقب را سنجیده، آنها را ناسازگار نمیداند، چون هر کدام از دیدگاه فرهنگی دیگری به او مینگرد. پیش از او شاعران دیگری مانند ابوحفص سغدی، که در ۹۰۲ درگذشت، به فارسی نو شعر گفته بودند، اما از آنان کم مانده است. گفتهاند ابوحاتم رازی، که همروزگار او بود، گزارش کرده که پیش از رودکی کسی دیوان شعر نداشت؛ از همین جا او را «پدر شعر فارسی» نامیدهاند. در ۱۹۵۸ ایران و تاجیکستان شوروی هزار و صدمین سالگرد تولد او را جشن گرفتند. یکی از دهانههای سیارهٔ تیر نیز به نام او خوانده شده است.
او در دورهای میزیست که سامانیان، از سمرقند و بخارا تا خراسان، فرمانروایی میکردند و فارسی نو در دربار و دیوان راه مییافت. شاعر دربار در آن روزگار فقط سرگرمکننده نبود؛ از او انتظار میرفت ستایش کند، پند بدهد، و در کار حکومت نقشی داشته باشد. شعر باقیماندهٔ رودکی، با همهٔ تفاوتها در واژه و ساخت جمله، برای خوانندهٔ فارسیزبان امروز نسبتاً آسان است. خود او خواننده و چنگنواز هم بود، و گویا راویای به نام مج اشعارش را با صدای خوش میخواند؛ شعر او پیش از آنکه نوشته باشد، شنیده میشد.
روایت مستند زندگی
از روستایی نزدیک سمرقند تا دربار بخارا
رودکی حدود سال ۸۵۸ میلادی در روستایی نزدیک سمرقند به دنیا آمد؛ نام روستا را پنجرود یا رودک نوشتهاند. به روایتها، کودکی قرآن را حفظ کرد، و تا هشتسالگی شعر هم میگفت. چنگ را نزد استادی به نام ابوالابک بختیار آموخت. صدای خوش و دست چنگ و طبع شعر او را به دربار سامانیان در بخارا رساند. زندگینامهاش را بیشتر از شعرهای خودش بازساختهاند و دادههای سند مانند اندک است.
دربارهٔ آغاز خدمتش نمیتوان قاطع بود. آنچه از زندگیاش میدانیم او را به امیر نصر دوم (۹۱۴ تا ۹۴۳) و وزیرش بلعمی پیوند میدهد. اما یکی از پژوهشگران بر پایهٔ شعری که در آن شاعر امیر احمد سامانی را پس از مرگ پدرش اسماعیل در ۹۰۷ دلداری میدهد، نتیجه گرفته که او شاید از زمان امیر احمد (۹۰۷ تا ۹۱۴) نیز در دربار بوده است. نقش شاعر دربار در ایران آن روزگار فراتر از سرگرم کردن بود؛ او را «بخشی از حکومت» میدانستند و از او ستایش و پند هر دو میخواستند. پشتیبان اصلی رودکی ابوالفضل بلعمی بود که در شکوفایی فارسی نو سهم بزرگی داشت، و شاعر را بهترین میان شاعران عرب و عجم میشمرد. مدایح او فقط به سامانیان نبود: از ابوجعفر احمد بن محمد، امیر سیستان، و ماکان کاکی دیلمی نام میبرند که صلههای گران دادهاند، و از خود شاعر آمده که از ماکان چه ثروتی گرفت. دوست نزدیک او شهید بلخی بود، شاعر و دانشمند سامانی، و رودکی پس از مرگ او در ۹۳۶ مرثیه گفت.
سال ۹۳۷ نقطهٔ برگشت بود. بلعمی از قدرت افتاد و بخت رودکی هم با او رو به زوال رفت؛ امیر از او روی برتافت و او از دربار رانده شد. آخرین سالها را در تنگدستی، در زادگاه، گذراند و حدود ۹۴۰ یا ۹۴۱ میلادی درگذشت. بلعمی در ۹۴۰ مرد، پس سقوط و مرگ بلعمی و پایان کار رودکی در فاصلهای کوتاه رخ داده است.
داستان مشهور هرات را نظامی عروضی در چهارمقاله آورده: امیر سامانی چهار سال در هرات ماند و هوای شهر او را از بازگشت به بخارا بازداشت؛ سپاهیان از رودکی خواستند کاری کند، و او قصیدهای ساخت و با چنگ خواند و امیر چنان متأثر شد که پابرهنه بر اسب نشست و به بخارا تاخت. صحت تاریخی چهارمقاله محل تردید است و این روایت را بیشتر قصه باید دانست تا گزارشی دقیق.
دربارهٔ نابیناییاش اتفاق نظر نیست. ابوزرعه گرگانی و دقیقی و فردوسی و ناصرخسرو به آن اشاره کردهاند و عوفی او را مادرزاد نابینا نوشته؛ اما سمعانی و نظامی عروضی و تاریخ سیستان از کوری او حرفی نزدهاند، و در شعر باقیماندهٔ او تصویرهای رنگین از بهار و نقش و نگار هست که با نابینایی مادرزادی سازگار نیست. فروزانفر با مقایسهٔ او با بشار بن برد، شاعر نابینای عرب، این ناسازگاری را رد کرد. سعید نفیسی با استناد به عبارتی در نسخهای از یک شرح قدیمی نظریهای دیگر پیش کشید: رودکی در اواخر عمر کور کرده شد، شاید در پیوند با سرکوب قرمطیان. دیگران آن را به گرایش اسماعیلی او و سرنوشت امیر نصر ربط دادهاند. در میانهٔ سدهٔ بیستم، پس از آنکه عینی گور او را در پنجرود شناسایی کرد، دانشمندان شوروی استخوانها را بررسی کردند و از آسیبدیدگی سر و استخوانها سخن گفتهاند؛ گزارشها در جزئیات یکی نیستند. همهٔ این نتیجهها بر شواهد غیرمستقیم تکیه دارند. آنچه به احتیاط میتوان گفت این است که چند شاهد کوری او را در سالهای پایانی عمر محتمل میکند، و علتش روشن نیست.
تجربه سبکشناسی معتبر
شادی، فناپذیری و منظرهٔ بهار
مضمون اصلی رودکی دو چیز است که کنار هم نشستهاند: بیوفایی جهان و غنیمت شمردن فرصت، می و شادی. آنچه مانده بیشتر قصیده است و غزل کوتاه و رباعی، و پند و اندرز هم کم نیست. مدیحههایش را از چاپلوسی دور دانستهاند. شمس قیس رازی او را آفرینندهٔ رباعی میشمارد و ماجرای آغاز شاعریاش را با صدای کودکی که گردو میغلتاند روایت کرده؛ این را باید قصه خواند نه سند. مهمترین کارش نظم کلیله و دمنه بود، به فرمان نصر، پس از آنکه بلعمی متن را از عربی به فارسی برگرداند؛ از آن فقط چند ده تا چند صد بیت مانده، و برآوردها فرق میکنند. وصف طبیعت در شعرش راه را برای شاعرانی چون منوچهری گشود.
سبک او همان است که سبک خراسانی مینامند و در شعر او کاملترین نمود را دارد. ساختار جمله روشن است، واژهها از زبان زندهٔ آن روزگار میآیند و حتی لایهای سغدی در آنها مانده: نزدیک به هشتاد واژهٔ سغدی را در شعرهای باقیماندهٔ او شمردهاند، یادگار منطقهای که پیشتر سغدیزبان بود. تصویرهایش بر خلاف بسیاری از همسبکانش جان دارند و میجنبند؛ بیشترشان تشبیه است، از نوع حسی به حسی و عقلی به حسی. حتی در شعر غنایی از فضای حماسه خالی نیست، و گاه دانستن داستانهای پهلوانی در تشبیههایش پیداست، که به شعرش استواری میدهد. مفاخره هم دارد، هم به شعر خود میبالد و هم به ویژگیها و شرایطی که در جوانی داشته.
در خمریات و وصف طبیعت بیش از هر جا درخشیده است. برخی پژوهشگران شادخواری و دمغنیمتشماری او را با هوراس و آناکرئون و ابونواس سنجیدهاند و خط سیری از او به خیام و حافظ کشیدهاند؛ این برداشتها نظر محقق است و سندی بر تأثیر مستقیم نیست. اندرزهایش به شیوهٔ اندرزنامههای ایران پیش از اسلام است، و گاه در شعرش یاد آیینهای ایران باستان بیش از یاد مفاهیم اسلامی میآید. برخی او را اسماعیلیمشرب دانستهاند، ولی شعر او سراسر دنیوی است.
قصیدهٔ سیستان نزدیک به صد بیت دارد و مهمترین مدیحهٔ باقیماندهٔ اوست؛ ممدوح برایش ده هزار دینار صله داد. مرثیهها و هجوهای رودکی شمار کمی دارند؛ از مرثیههایش دو شعر، برای شهید بلخی و خواجه مرادی، شهرت دارد. قطعههای پندش از همان دسته است که بعدتر در شعر کسایی و فردوسی و ناصرخسرو هم میبینیم.
دربارهٔ چگونگی کار کلیله و دمنه روایت این است که پس از ترجمهٔ بلعمی، خوانندگانی گماشته شدند تا آن را برای رودکی، که نابینا بود، بخوانند تا او به نظم درآورد. شیخ بهایی در کشکول شمار ابیات آن را دوازده هزار نوشته، اما آنچه شناسایی شده بسیار کمتر است: فرانسوا دو بلوا حدود پنجاه بیت و میشل اپینت حدود صد و بیست بیت. چند بیت دیگر را از منظومهٔ سندبادنامه دانستهاند که به فرمان نوح بن نصر سامانی به فارسی درآمد؛ اصل کار هند و از راه ایران ساسانی به عربی و اروپا رسیده است. پژوهش دربارهٔ متن او هنوز ادامه دارد: در دو دههٔ اخیر مقالههایی ابیاتی تازه را از متنهای کهن به او نسبت داده یا ابیات منسوب را بر پایهٔ نسخههای خطی تصحیح کردهاند. چون دیوانی از او نمانده، اعتبار هر بیت منسوب به تذکرهها و فرهنگهای لغت بسته است.
درخت روابط مستند
در حلقهٔ شاعران سامانی
رودکی با شهید بلخی، شاعر و دانشمند سامانی، دوستی نزدیک داشت و در سوگ او شعر گفت. ابوشکور بلخی را نخستین پیرو بزرگ او شمردهاند. دقیقی و فردوسی در شعر خود به او و نابیناییاش اشاره کردهاند و ناصرخسرو هم از او نام میبرد. نظامی عروضی در چهارمقاله داستان شعری را آورده که امیر را پابرهنه از هرات به بخارا روانه کرد؛ درستی تاریخی این روایت محل تردید است.
پیوندهای رودکی با همروزگارانش را باید در دو دسته دید. دستهٔ نخست درباری است: بلعمی که وزیر و پشتیبانش بود، نصر دوم که شعر خواست و منظومه سفارش داد، شهید بلخی که دوست و شاگردش بود. دستهٔ دوم ادبی است: ابوشکور بلخی که به نظر یک ایرانشناس فرانسوی جانشین نخستین او بود، و مثنویای به نام آفریننامه ساخت. شاعران بعد از او هم نام او را در شعر خود آوردهاند. فردوسی در شاهنامه میگوید کلیله و دمنه را رودکی به شعر درآورد، از کارش به نیکی یاد میکند و به نابیناییاش اشاره دارد. غزلهای رودکی را نخستین نمونهٔ در دست غزل فارسی شمردهاند، و عنصری بلخی دربارهٔ آنها داوری کرده است.
اما بخش بزرگی از آنچه از رودکی میدانیم از دست دیگران به ما رسیده است. فرهنگنویسان و تذکرهنویسان، از اسدی طوسی در لغت فرس تا تاریخ سیستان و تذکرههای بعدی، بیتهایش را نقل کردند، و بیتهایی که ما را به او میرسانند همانهاست. شاعرانی چون غضایری رازی، مختاری، سوزنی سمرقندی، فرخی سیستانی، معزی، خاقانی، ابوسعید ابوالخیر، مولانا و حافظ از سرودههای او تضمین آوردهاند یا به یادش اشاره کردهاند. دربارهٔ مولانا میگویند در سوگسرود خود برای سنایی از مرثیهای از رودکی پیروی کرده و در موردی دیگر تنها چند واژه از غزلی از او را عوض کرده؛ و دربارهٔ حافظ، به نوشتهٔ برخی، در غزلی به قصیدهٔ مولیان اشاره کرده در بافتی که از مهاجمی سخن میرود، شاید تیمور. اینها استنباط خوانندگان است و سندی قطعی بر نیت شاعران نیست.
پس از مرگ، رودکی تا حدود دو قرن محبوب ماند. در دورهٔ مغول، شاعران صنعتپسند دیگر او را نمیپسندیدند. با این همه از یاد نرفت؛ نشانهاش دیوان جعلیای است که به نام او ساختند و دو بلوا آن را از «تقلبهای ادبی مشهور» خوانده. حسن بن لطفالله رازی در سدهٔ هفدهم و رضاقلیخان هدایت در سدهٔ نوزدهم دریافتند که آن دیوان بیشتر شعر قطران تبریزی است و باقی همان پارههای شناختهشدهٔ رودکی از تذکرههاست. در سدهٔ نوزدهم رودکی، با دیگر شاعران کهن خراسانی، دوباره ارج یافت. در ۱۹۴۰ صدرالدین عینی گور او را در پنجرود شناسایی کرد و در ۱۹۵۸ ایران و تاجیکستان شوروی با کنفرانس مشترک سالگرد تولدش را گرامی داشتند. پژوهش دربارهٔ او در سدهٔ بیستم را کسانی چون عینی، براگینسکی، سعید نفیسی، محمدعلی فروغی، شکوراف و ریچارد فرای پیش بردند، و دیوان گردآوریشدهٔ او را نفیسی و براگینسکی منتشر کردند. پس از فروپاشی شوروی نام او نماد هویت تاجیکی شد و پیوند آنان را با فارسیزبانان دیگر مستحکمتر کرد. در ایران، یکی از قصیدههایش را روحالله خالقی ساز کرد و مرضیه و غلامحسین بنان خواندند.
از کجا بخوانیم؟
مسیر مطالعه
هویت متمایز هر شاعر
