گر صبر دل از تو هست و گر نیست
هم صبر که چارهٔ دگر نیست
۱ای خواجه به کوی دلسِتانان
زنهار مرو که ره به در نیست
۲دانند جهانیان که در عشق
اندیشهٔ عقل معتبر نیست
۳گویند «به جانبی دگر رو»
وز جانب او عزیزتر نیست
۴گرد همه بوستان بگشتیم
بر هیچ درخت از این ثمر نیست
۵من درخور تو چه تحفه آرم؟
جانست و بهای یک نظر نیست
۶دانی که خبر ز عشق دارد؟
آن کز همه عالَمش خبر نیست
۷سعدی چو امید وصل باقیست
اندیشهٔ جان و بیم سر نیست
۸پروانه ز عشق بر خطر بود
اکنون که بسوختش خطر نیست
۹