کیست آن کَش سر پیوند تو در خاطر نیست
یا نظر با تو ندارد مگرش ناظر نیست
۱نه حلالست که دیدار تو بیند هر کس
که حرامست بر آن کَش نظری طاهر نیست
۲همه کَس را مگر این ذوق نباشد که مرا
کآن چه من مینگرم بر دگری ظاهر نیست
۳هر شبی روزی و هر روز زوالی دارد
شب وصل من و معشوق مرا آخر نیست
۴هر که با غمزهٔ خوبان سر و کاری دارد
سست مهرست که بر داغ جفا صابر نیست
۵هر که سرپنجه مخضوب تو بیند گوید
گر بر این دست کسی کشته شود نادر نیست
۶سر موییم نظر کن که من اندر تن خویش
یک سر موی ندانم که تو را ذاکر نیست
۷همه دانند که سودازده دلشده را
چاره صبرست ولیکن چه کند قادر نیست
۸گفته بودم غم دل با تو بگویم چندی
به زبان چند بگویم که دلم حاضر نیست
۹گر من از چشم همه خلق بیفتم سهلست
تو مپندار که مخذول تو را ناصر نیست
۱۰التفات از همه عالم به تو دارد سعدی
همتی کآن به تو مصروف بود قاصر نیست
۱۱