من دوست میدارم جفا، کز دست جانان میبرم
طاقت نمیدارم ولی افتان و خیزان میبرم
۱از دست او جان میبرم تا افکنم در پای او
تا تو نپنداری که من از دست او جان میبرم
۲تا سر برآورد از گریبان آن نگار سنگدل
هر لحظه از بیداد او سر در گریبان میبرم
۳خواهی به لطفم گو «بخوان»، خواهی به قهرم گو «بران»
طوعا و کرها بندهام، ناچار فرمان میبرم
۴درمان درد عاشقان، صبر است و من دیوانهام
نه درد ساکن میشود، نه ره به درمان میبرم
۵ای ساربان! آهسته رو، با ناتوانان صبر کن
تو بارِ جانان میبری، من بارِ هجران میبرم
۶ای روزگار عافیت! شکرت نکردم لاجرم
دستی که در آغوش بود، اکنون به دندان میبرم
۷گفتم «به پایان آورم در عمر خود با او شبی»
حالا به عشقِ روی او، روزی به پایان میبرم
۸سعدی! دگربار از وطن، عزم سفر کردی چرا؟
از دست آن ترک خطا، یرغو به قاآن میبرم
۹من خود ندانم وصف او، گفتن سزای قدر او
گل آورند از بوستان، من گل به بُستان میبرم
۱۰