نشاید گفتن آنکس را دلی هست
که ندهد بر چنین صورت دل از دست
۱نه منظوری که با او میتوان گفت
نه خصمی کز کمندش میتوان رست
۲به دل گفتم «ز چشمانش بپرهیز»
که هشیاران نیاویزند با مست
۳سرانگشتان مخضوبش نبینی
که دست صبر برپیچید و بشکست
۴نه آزاد از سرش بر میتوان خاست
نه با او میتوان آسوده بنشست
۵اگر دودی رود بیآتشی نیست
و گر خونی بیاید کشتهای هست
۶خیالش در نظر، چون آیدم خواب؟
نشاید در به روی دوستان بست
۷نشاید خرمن بیچارگان سوخت
نمیباید دل درماندگان خست
۸به آخر دوستی نتوان بریدن
به اول خود نمیبایست پیوست
۹دلی از دست بیرون رفته سعدی
نیاید باز تیر رفته از شست
۱۰