عیب یاران و دوستان هنر است
سخن دشمنان نه معتبر است
۱مُهر مِهر از درون ما نرود
ای برادر که نقش بر حجر است
۲چه توان گفت در لطافت دوست
هر چه گویم از آن لطیفتر است
۳آن که منظور دیده و دل ماست
نتوان گفت شمس یا قمر است
۴هر کسی گو به حال خود باشید
ای برادر که حال ما دگر است
۵تو که در خواب بودهای همه شب
چه نصیبت ز بلبل سحر است
۶آدمی را که جان معنی نیست
در حقیقت درخت بیثمر است
۷ما پراکندگان مجموعیم
یار ما غایب است و در نظر است
۸برگ تر خشک میشود به زمان
برگ چشمان ما همیشه تر است
۹جان شیرین فدای صحبت یار
شرم دارم که نیک مختصر است
۱۰این قدر دونِ قدر اوست ولیک
حد امکان ما همین قدر است
۱۱پرده بر خود نمیتوان پوشید
ای برادر که عشق پرده در است
۱۲سعدی از بارگاه قربت دوست
تا خبر یافتهست بیخبر است
۱۳ما سر اینک نهادهایم به طوع
تا خداوندگار را چه سر است
۱۴