هر کسی را نتوان گفت که صاحبنظر است
عشقبازی دگر و نفسپرستی دگر است
۱نه هر آن چشم که بینند سیاه است و سپید
یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصر است
۲هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز
گو به نزدیک مرو کآفت پروانه پر است
۳گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست
خبر از دوست ندارد که ز خود باخبر است
۴آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس
آدمی خوی شود ور نه همان جانور است
۵شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخ
بده ای دوست که مستسقی از آن تشنهتر است
۶من خود از عشق لبت فهم سخن مینکنم
هرچ از آن تلخترم گر تو بگویی شکر است
۷ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست
خصم آنم که میان من و تیغت سپر است
۸من از این بند نخواهم به در آمد همه عمر
بند پایی که به دست تو بود تاج سر است
۹دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوست
ترک لؤلؤ نتوان گفت که دریا خطر است
۱۰