یاری آن است که زهر از قبلش نوش کنی
نه چو رنجی رسدت یار فراموش کنی
۱هاون از یار جفا بیند و تسلیم شود
تو چه یاری که چو دیگ از غم دل جوش کنی
۲علم از دوش بنه ور عسلی فرماید
شرط آزادگی آن است که بر دوش کنی
۳راه دانا دگر و مذهب عاشق دگر است
ای خردمند که عیب من مدهوش کنی
۴شاهد آن وقت بیاید که تو حاضر گردی
مطرب آن گاه بگوید که تو خاموش کنی
۵سر تشنیع نداری طلب یار مکن
مگست نیش زند چون طلب نوش کنی
۶پای در سلسله باید که همان لذت عشق
در تو باشد که گرش دست در آغوش کنی
۷مرد باید که نظر بر ملخ و مور کند
آن تأمل که تو در زلف و بناگوش کنی
۸تا چه شکلی تو در آیینه همان خواهی دید
شاهد آیینهٔ توست ار نظر هوش کنی
۹سخن معرفت از حلقهٔ درویشان پرس
سعدیا شاید از این حلقه که در گوش کنی
۱۰