باب ششم در ضعف و پیری

حکایت شمارهٔ ۷ سعدی

شاعر
سعدی
قالب
قطعه

توانگری بخیل را پسری رنجور بود. نیکخواهان گفتندش: مصلحت آن است که ختم قرآنی کنی از بهر وی یا بذل قربانی. لختی به اندیشه فرورفت و گفت: مُصْحَفِ مهجور اولیتر است که گلهٔ دور.

صاحبدلی بشنید و گفت: ختمش به علت آن اختیار آمد که قرآن بر سرِ زبان است و زر در میانِ جان.

دریغا گردنِ طاعت نهادن

گرش همراه بودی دست دادن

به دیناری چو خر در گِل بمانند

ور الحمدی بخواهی صد بخوانند

دربارهٔ سعدی

۲٬۰۱۰ شعر منتشرشده در آرشیو

این شعر در مجموعهٔ باب ششم در ضعف و پیری (۹ شعر) قرار دارد.