شکر به شکر نهم در دهان مژده دهان
اگر تو باز برآری حدیث من به دهان
۱بعید نیست که گر تو به عهد بازآیی
به عید وصل تو من خویشتن کنم قربان
۲تو آن نهای که چو غایب شوی ز دل بروی
تفاوتی نکند قرب دل به بعد مکان
۳قرار یک نفسم بیتو دست میندهد
هم احتمال جفا به که صبر بر هجران
۴محب صادق اگر صاحبش به تیر زند
محبتش نگذارد که بر کند پیکان
۵وصال دوست به جان گر میسرت گردد
بخر که دیر به دست اوفتد چنین ارزان
۶کدام روز دگر جان به کار بازآید
که جانفشان نکنی روز وصل بر جانان؟
۷شکایت از دل سنگین یار نتوان کرد
که خویشتن زدهایم آبگینه بر سندان
۸ز دست دوست به نالیدن آمدی سعدی
تو قدر دوست ندانی که دوست داری جان
۹گر آن بدیع صفت خویشتن به ما ندهد
بیار ساقی و ما را ز خویشتن بستان
۱۰زمان باد بهارست، داد عیش بده
که دور عمر چنان میرود که برق یمان
۱۱چگونه پیر جوانی و جاهلی نکند
درین قضیه که گردد جهان پیر جوان
۱۲نظارهٔ چمن اردیبهشت خوش باشد
که بر درخت زند باد نوبهار افشان
۱۳مهندسان طبیعت ز جامه خانهٔ غیب
هزار حله برآرند مختلف الوان
۱۴ز کارگاه قضا در درخت پوشانند
قبای سبز که تاراج کرده بود خزان
۱۵به کلبهٔ چمن از رنگ و بوی باز کنند
هزار طبلهٔ عطار و تخت بازرگان
۱۶بهارمیوه چو مولود نازپرورده ست
که تا بلوغ دهان برنگیرد از پستان
۱۷نه آفتاب مضرت کند نه سایه گزند
که هر چهار به هم متفق شدند ارکان
۱۸اوان منقل آتش گذشت و خانهٔ گرم
زمان برکهٔ آبست و صفهٔ ایوان
۱۹بساط لهو بینداز و برگ عیش بنه
به زیر سایهٔ رز بر کنار شادروان
۲۰تو گر به رقص نیایی شگفت جانوری
ازین هوا که درخت آمدهست در جولان
۲۱ز بانگ مشغلهٔ بلبلان عاشق مست
شکوفه جامه دریدهست و سرو سرگردان
۲۲خجل شوند کنون دختران مصر چمن
که گل ز خار برآید چو یوسف از زندان
۲۳تو خود مطالعهٔ باغ و بوستان نکنی
که بوستان بهاری و باغ لالستان
۲۴کدام گل بود اندر چمن به زیباییت؟
کدام سرو به بالای تست در بستان؟
۲۵چه گویم آن خط سبز و دهان شیرین را
بجز خضر نتوان گفت و چشمهٔ حیوان
۲۶به چند روز دگر کهافتاب گرم شود
مقر عیش بود سایهبان و سایهٔ بان
۲۷تو کهافتاب زمینی به هیچ سایه مرو
مگر به سایهٔ دستور پادشاه زمان
۲۸سحاب رحمت و دریای فضل و کان کرم
سپهر حشمت و کوه وقار و کهف امان
۲۹بزرگ روی زمین پادشاه صدرنشین
علاء دولت و دین صدر پادشاهنشان
۳۰که گردنان اکابر نخست فرمانش
نهند بر سر و پس سر نهند بر فرمان
۳۱وگر حسود نه راضیست گو به رشک بمیر
که مرتبت به سزاوار میدهد یزدان
۳۲نه تافتهست چنین آفتاب بر آفاق
نه گستریده چنین سایه بر بسیط جهان
۳۳بلند پایهٔ قدرش چه جای فهم و قیاس
فراخ مایهٔ فضلش چه جای حصر وبیان
۳۴به گرد همتش ادراک آدمی نرسد
که فهم برنتواند گذشتن از کیوان
۳۵برو محاسن اخلاق چون رطب بر بار
درو فنون فضایل چو دانه در رمان
۳۶چو بر صحیفهٔ املی روان شود قلمش
زبان طعن نهد در بلاغت سحبان
۳۷چنان رمند و دوند اهل بدعت از نظرش
که از مسیحا دجال و از عمر شیطان
۳۸به ناز و نعمتش امروز حق نظر کردهست
امید هست که فردا به رحمت و رضوان
۳۹کسان ذخیرهٔ دنیا نهند و غلهٔ او
هنوز سنبله باشد که رفت در میزان
۴۰بزرگوارا شرح معالیت که دهد
که فکر واصف ازو منقطع شود حیران
۴۱به گرد نقطهٔ عالم سپهر دایره گرد
ندید شِبه تو چندانکه میکند دوران
۴۲که دید تشنهٔ ریان بجز تو در افاق
به عدل و عفو و کرم تشنه وز ادب ریان
۴۳خدای را به تو فضلی که در جهان دارد
کدام شکر توان گفت در مقابل آن
۴۴خنک عراق که در سایهٔ حمایت تست
حمایت تو نگویم، عنایت یزدان
۴۵ز بأس تو نه عجب در بلاد فرس و عرب
که گرگ بر گله یارا نباشدش عدوان
۴۶بر درخت امیدت همیشه باد که نیست
به دور عدل تو جز بر درخت بار گران
۴۷سپهر با تو به رفعت برابری نکند
که شرمسار بود مدعی، بلا برهان
۴۸چو حصر منقبتت در قلم نمیآید
چگونه وصف تو گوید زبان مدحت خوان
۴۹من این قصیده به پایان نمیتوانم برد
که شرح مکرمتت را نمیرسد پایان
۵۰به خاطرم غزلی سوزناک میگذرد
زبانه میزند از تنگنای دل به زبان
۵۱درون خانه ضرورت چو آتشی باشد
به اتفاق برون آید از دریچه دخان
۵۲نخواستم دگر این باد عشق پیمودن
ولیک مینتوان بستن آب طبع روان
۵۳