تو را که گفت که برقع برافکن ای فتان
که ماه روی تو ما را بسوخت چون کتان
۱پری که در همه عالم به حسن موصوفست
ز شرم چون تو پریزاده میرود پنهان
۲به دستهای نگارین چو در حدیث آیی
هزار دل ببری زینهار ازین دستان
۳دل از جفای تو گفتم به دیگری بدهم
کسم به حسن تو ای دلستان نداد نشان
۴لبان لعل تو با هر که در حدیث آید
به راستی که ز چشمش بیوفتد مرجان
۵اگر هزار جراحت کنی تو بر دل ریش
دوای درد منست آن دهان مرهم دان
۶عوام خلق به انگشت مینمایندم
من از تعجب انگشت فکر بر دندان
۷امید وصل تو جانم به رقص میآرد
چو باد صبح که در گردش آورد ریحان
۸ز خلق گوی لطافت تو بردهای امروز
که دل به دست تو گوییست در خم چوگان
۹چنانکه صاحب عادل علاء دولت و دین
به دست فتح و ظفر گوی دولت از میدان
۱۰جمال عالم و انسان عین اهل ادب
که هیچ عین ندیدست مثل او انسان
۱۱بروج قصر معالیش از آن رفیعترست
که تیر وهم برون آید از کمان گمان
۱۲من این سخن نه سزاوار قدر او گفتم
که سعی در همه یابی به قدر وسع و توان
۱۳چو مصطفی که عبارت به فهم وی نرسد
ولی مبالغهٔ خویش میکند حسان
۱۴بضاعت من و بازار علم و حکمت او
مثال قطره و دجلست و دجله و عمان
۱۵سر خجالتم از پیش برنمیآید
که در چگونه به دریا برند و لعل به کان
۱۶اگر نه بندهنوازی از آن طرف بودی
من این شکر نفرستادمی به خوزستان
۱۷متاع من که خرد در بلاد فضل و ادب؟
حکیم راه نشین را چه وقع در یونان؟
۱۸ولیک با همه جرمم امید مغفرتست
که تره نیز بود بر مواید سلطان
۱۹مرا قبول شما نام در جهان گسترد
مرا به صاحب دیوان عزیز شد دیوان
۲۰ملاذ اهل دل امروز خاندان شماست
که باد تا به قیامت به دولت آبادان
۲۱ز مال و منصب دنیا جز این نمیماند
میان اهل مروت که یاد باد فلان
۲۲سرای آخرت آباد کن به حسن عمل
که اعتماد بقا را نشاید این بنیان
۲۳حیات مانده غنیمت شمر که باقی عمر
چو برف بر سر کوهست روی در نقصان
۲۴بمرد و هیچ نبرد آنکه جمع کرد و نخورد
بخور ببخش بده ای که میتوانی هان
۲۵چو خیری از تو به غیری رسد فتوحشناس
که رزق خویش به دست تو میخورد مهمان
۲۶کرم به جای خردمند کن چو بتوانی
که ابر گم نکند بر زمین خوش باران
۲۷سخن دراز کشیدم به اعتماد قبول
که رحمت تو ببخشد هزار ازین عصیان
۲۸مرا که طبع سخنگوی در حدیث آمد
نه مرکبیست که بازش توان کشید عنان
۲۹اگر سفینهٔ شعرم روان بود نه عجب
که میرود به سرم از تنور دل طوفان
۳۰تو کوه جودی و من در میان ورطهٔ فقر
مگر به شرطهٔ اقبالت اوفتم به کران
۳۱دو چیز خواهمت از کردگار فرد عزیز
دوام دولت دنیا و ختم بر ایمان
۳۲خلاف نیست در آثار بر و معروفت
که دیر سال بماند تو دیرسال بمان
۳۳فلک مساعد و اقبال یار و بخت قرین
تنت درست و امیدت روا و حکم روان
۳۴ز نائبات قضا در پناه بارخدای
ز حادثات قران در حمایت قرآن
۳۵همای معدلتت سایه کرده بر سر خلق
به بوم حادثه بوم مخالفان ویران
۳۶بدین دو مصرع آخر که ختم خواهم کرد
امید هست به تحسین و گوش بر احسان
۳۷دو چیز حاصل عمرست نام نیک و ثواب
وزین دو درگذری کل من علیها فان
۳۸