خری از روستاییی بگریخت
جل بیفکند و پاردم بگسیخت
۱در بیابان چو گور خر میتاخت
بانگ میکرد و جفته میانداخت
۲که «به جان آمده ز محنت و بند
داغ و بیطار و بار و پشماگند
۳شادمانا و خرما که منم
که ازین پس به کام خویشتنم»
۴روستایی چو خر برفت از دست
گفت «ای نابکار، صبرم هست
۵پس بخواهی به وقت جو گفتن
که خری بُد ز پایگه رفتن»
۶به مزاحت نگفتم این گفتار
هزل بگذار و جد ازو بردار
۷همچنین مرد جاهل سرمست
روز درماندگی بخاید دست
۸ندهند آنچه قیمتش ندهی
نشود کاسه پر ز دیگ تهی
۹