پیری اندر قبیلهٔ ما بود
که جهاندیدهتر ز عنقا بود
۱صد و پنجه بزیست یا صد و شصت
بعد از آن پشتِ طاقتش بشکست
۲دست ذوق از طعام باز کشید
خُفت و رنجوریش دراز کشید
۳روز و شب آخ و آخ و ناله و وای
خویشتن در بلا و هر که سرای
۴گشته صد ره ز جانِ خویش نَفور
او از آن رنج و ما از آن رنجور
۵نشنیدی حدیث خواجهٔ بلخ
«مرگ خوشتر که زندگانی تلخ»؟
۶موی گردد پس از سیاهی بور
نیست بعد از سپیدی الّا گور
۷عاقبت پیک جانسِتان برسد
ما گرفتار و الاَمان برسد
۸جان سختش به پیش لب دیدم
روز عمرش به تنگ شب دیدم
۹بارکی گفتمش به خُفیه لطیف
که به سلمت بریم یا به حفیف؟
۱۰گفت خاموش ازین سخن، زنهار!
بیش زحمت مده، صُداع گذار
۱۱ابلهم تا هلاک جان خواهم؟
راست خواهی؟ نه این نه آن خواهم
۱۲مگر از دیدنم ملول شدی؟
که به مرگم چنین عجول شدی؟
۱۳میروم گر تو را ز من ننگ است
که نه شیراز و روستا تنگ است
۱۴بَسَم این جایگه صباح و مسا
رفتم اینک، بیار کفش و عصا
۱۵او در این گفت و تن ز جان پرداخت
رفت و منزل به دیگران پرداخت
۱۶اندر آن دم که چشمهاش بخفت
میشنیدم که زیر لب میگفت
۱۷«ای دریغا که دیر ننشستم
رختْ بیاختیار بربستم
۱۸آرزویِ زوال کس نکند
هرگز آب حیات بس نکند»
۱۹