هوا را کند پر ز اختر شکوفه
زمین را کند بحر گوهر شکوفه
۱ز پیراهن یوسفی مغزها را
به هر جلوه سازد معطر شکوفه
۲کف تازه رویی است از بحر رحمت
که باشد به گوهر برابر شکوفه
۳ز گلزار غیبی به ما دور گردان
بود نامه و نامه آور شکوفه
۴به صنع الهی است هر تیره دل را
به صد شمع کافور رهبر شکوفه
۵ز چتر پریزاد و تخت سلیمان
دهد یاد بر شاخ اخضر شکوفه
۶ز هر غنچه چون محمل لیلی آرد
برون ماه سیمای دیگر شکوفه
۷در آیینه آب از عکس سازد
پری را به شیشه مصور شکوفه
۸ز احیای اشجار روشندلان را
دهد یاد از صبح محشر شکوفه
۹چو بال پری بر بساط سلیمان
بر آفاق شد سایه گستر شکوفه
۱۰نهان ساخت چون رشته در عقد گوهر
رگ شاخها را سراسر شکوفه
۱۱ندیدی به وادی اگر محرمان را
ببین پهن در خاک اغبر شکوفه
۱۲چو شیر از رگ شاخها زهردی را
به نرمی برآورد یکسر شکوفه
۱۳شب و روز را کرد با هم برابر
ز نور جبین منور شکوفه
۱۴ازان همچو صبح است خندان و روشن
که خورشید گل راست خاور شکوفه
۱۵چو راهی که از برف پوشیده گردد
نهان شد چنان شاخ ها در شکوفه
۱۶مگر نامه عاشق بی قرارست؟
که گیرد هوا چون کبوتر شکوفه
۱۷ز افشاندن فلس، آب روان را
چو ماهی کند سیم پیکر شکوفه
۱۸ز دستار آشفته اش می کند گل
که در پرده خورده است ساغر شکوفه
۱۹هوای که برده است از دل قرارش؟
که در بیضه آرد برون پر شکوفه
۲۰ز حفظش به صد دست شاخ است عاجز
ز بس شیر مست است دیگر شکوفه
۲۱توانگر کند مفلسان طرب را
براتی است از نقد خوشتر شکوفه
۲۲بگیر از گلستان برات نشاطی
نبسته است چندان که دفتر شکوفه
۲۳ز دست گهر ریز هر کف زمین را
کند چون صدف پر ز گوهر شکوفه
۲۴ز آب گهر خاک سیراب گردد
چنین گر کند خنده تر شکوفه
۲۵نقاب لطیفی است کز خوش قماشی
شود چهره با روی دلبر شکوفه
۲۶نماند نهان حسن در زیر چادر
به یک جانب انداخت معجر شکوفه
۲۷شود خون به تدریج شیر، از چه رو شد
بدل با گل و لاله یکسر شکوفه؟
۲۸کند شمع کافور در روز روشن
ز سیم است از بس توانگر شکوفه
۲۹ز کم فرصتی های فصل بهاران
بود بر جناح سفر هر شکوفه
۳۰گشود از دل خاکیان عقده ها را
به دندان چون عقد گوهر شکوفه
۳۱ز آیینه گیرند اگر پشت در زر
گرفت آب را روی در زر شکوفه
۳۲چو شیری که از مهر فرزند زاید
زند جوش زان گونه از بر شکوفه
۳۳ازان خواب فصل بهارست شیرین
که جامی است پر شیر و شکر شکوفه
۳۴کند بر عصا تکیه در عهد طفلی
ز مستی چو پیر معمر شکوفه
۳۵زمین را لباس و هوا راست معجر
کتان است و مهتاب انور شکوفه
۳۶بلورین شود ساق سرو و صنوبر
زند این چنین غوطه گر در شکوفه
۳۷شود شاخها سر به سر سیم ساعد
کند باغ را چون سمنبر شکوفه
۳۸که دیده قلم کاغذ از خود برآرد؟
به هر شاخ بنگر مصور شکوفه
۳۹چو مریم که عیسی بود در کنارش
گرفته چنان میوه در بر شکوفه
۴۰ز بس چرب نرمی، به خاکی نهادان
گواراست چون شیر مادر شکوفه
۴۱چو صوفی نهان در ته خرقه دارد
ز هر برگ، مینای اخضر شکوفه
۴۲چو شیری کز انگشت اطفال زاید
برآرد ز شاخ آنچنان سر شکوفه
۴۳ازان در نظرهاست شیرین که دارد
ز هر غنچه ای تنگ شکر شکوفه
۴۴ندیدی بر آیینه سیماب لرزان
به هر صفحه آب بنگر شکوفه
۴۵توان یافت فیض صبوحی دل شب
ز بس کرد شب را منور شکوفه
۴۶توان یافت فیض صبوحی دل شب
ز بس کرد شب را منور شکوفه
۴۷گرفته است در نقره خام یکسر
زمین را چو مهتاب انور شکوفه
۴۸اگر سیر مهتاب در روز خواهی
گذر کن به بستان و بنگر شکوفه
۴۹ز خون جام اهل نظر نیست خالی
که بادام را باشد احمر شکوفه
۵۰به لوح زمین می کند نقطه ریزی
که از فال نیکو خورد بر شکوفه
۵۱چه تقصیر ازو گشت صادر چو آدم؟
که عریان شد از حلیه یکسر شکوفه
۵۲پراندند بهر چه ناخن به چوبش؟
اگر نیست نقدش مزور شکوفه
۵۳شکستند ازان بیضه ها در کلاهش
که نخوت به سر داشت از زر شکوفه
۵۴نمی گشت بازیچه هر نسیمی
اگر مغز می داشت در سر شکوفه
۵۵سبکسار و پوچ است، ازان هر زمانی
زند دست در شاخ دیگر شکوفه
۵۶چو پیر خرابات از تازه رویی
کند ملک دلها مسخر شکوفه
۵۷کم از کهکشان نیست هر کوچه باغی
ز بس ریخت بر خاک اختر شکوفه
۵۸به هر جا رسی می توان واکشیدن
که شد بستر و بالش پر شکوفه
۵۹ندیدی اگر روز روشن ستاره
فروزان ز هر شاخ بنگر شکوفه
۶۰بیفشان زر و سیم کز باد دستی
برومند گردید از بر شکوفه
۶۱به ریزش ز اقران سرآمد توان شد
ازان شد بر اشجار سرور شکوفه
۶۲تو هم شیشه را پنبه بردار از سر
چو ریزان شد از شاخ اخضر شکوفه
۶۳گرو کن به می هر چه داری ز پوشش
چو انداخت دستار از سر شکوفه
۶۴در این موسم از کشتی باده مگذر
که سامان دهد بادبان هر شکوفه
۶۵چو سیماب کز شعله گردد سبکپا
شد از آتش گل سبک پر شکوفه
۶۶به ناخن خراشد زمین چمن را
ز شرم نثار محقر شکوفه
۶۷چو عیسی به گهواره گردید گویا
به مدح شه دادگستر شکوفه
۶۸بهار جهان، شاه عباس ثانی
که بر نام او می زند زر شکوفه
۶۹چنان آرمیده است عالم به عهدش
که بر خود نلرزد ز صرصر شکوفه
۷۰زمین عنبر تر شد از بوی خلقش
بهاری است زان عنبر تر شکوفه
۷۱به باغی که افتد به دولت گذارش
شود اختر سعد یکسر شکوفه
۷۲هوا مشکبو گردد از عطسه گل
شود گر ز خلقش معطر شکوفه
۷۳شود عاجز از ثبت یکروزه جودش
شجر گر شود کلک و دفتر شکوفه
۷۴ز حفظش به بال و پر کاغذ آید
به ساحل ز دریای آذر شکوفه
۷۵ز صبح جبینش بود فتح لامع
ز میوه بود مژده آور شکوفه
۷۶بود فتح ها در لوای سفیدش
چو رنگین ثمرها نهان در شکوفه
۷۷زمین بوس شه می کند هر بهاری
ازان رو بود نیک اختر شکوفه
۷۸نگه دار سررشته حرف صائب
اگر چه بود در و گوهر شکوفه
۷۹سخن مختصر ساز، هر چند گردد
ز تکرار قند مکرر شکوفه
۸۰مکن دست کوته ز دامن دعا را
بود در گذر تا چو اختر شکوفه
۸۱همی تا ز تأثیر باد بهاران
شود از درختان مصور شکوفه
۸۲نهال برومند اقبال او را
ثمر کام دل باد و گوهر شکوفه
۸۳