روی در برج شرف آورد دیگر آفتاب
کرد ازین تحویل عالم را مسخر آفتاب
۱کشور ایجاد را از ماه تا ماهی گرفت
بر حمل از حوت شد تا سایه گستر آفتاب
۲از تطاول تیغ بر زلف ایاز شب کشید
عاقبت محمود شد از عدل دیگر آفتاب
۳کرد در بر جوشن داودی از ابر بهار
وز ریاحین هر طرف انگیخت لشکر آفتاب
۴می توان دانست دارد فکر عالمگیریی
زین که می بخشد به لشکر با سپر زر آفتاب
۵می کند مانند ذوالقرنین از نور دو صبح
قاف تا قاف آفرینش را مسخر آفتاب
۶برق می سوزد به آسانی حجاب ابر را
وحشت از ظلمت ندارد چون سکندر آفتاب
۷با دو دست صبح می گیرد سر خود آسمان
بر کمر بندد چو تیغ پاک گوهر آفتاب
۸با تن تنها مسخر می کند آفاق را
نیست از انجم چو شب محتاج لشکر آفتاب
۹رای روشن سروران را برق شمشیر قضاست
کرد در یک جلوه عالم را مسخر آفتاب
۱۰حسن عالمسوز در یک جا نمی گیرد قرار
می زند هر صبحگاه از مشرقی سر آفتاب
۱۱با ترنج زر ز مشرق مست بیرون آمده است
تا که را خواهد زدن بر سینه دیگر آفتاب؟
۱۲هیچ موجودی ز روی گرم او نومید نیست
می دهد هر ذره ای را خلعت زر آفتاب
۱۳با هزاران خامه زرین برون آمد ز غیب
تا چه صورت ها کند دیگر مصور آفتاب
۱۴خاک از الوان ریاحین شهپر طاوس شد
داد جا چون بیضه اش تا در ته پر آفتاب
۱۵از گریبانی که از صبح بهاران باز کرد
کرد مغز آفرینش را معطر آفتاب
۱۶می کند هر روز مهمانی ز شکرخند صبح
طوطیان آسمانی را به شکر آفتاب
۱۷نیست نور عاریت بر جبهه نورانیش
زان نگردد گاه فربه، گاه لاغر آفتاب
۱۸ایمن است از چشم بد کآورد با خود از ازل
نیل چشم زخم ازین فیروزه منظر آفتاب
۱۹با بزرگی در دل هر ذره از کوچکدلی
حسن عالمگیر خود را ساخت مضمر آفتاب
۲۰هست احسان عمیمش شامل نزدیک و دور
هر که را در بر نباشد هست بر در آفتاب
۲۱یک دل بیدار، سازد عالمی را زنده دل
ذره ها را در سماع آورد یکسر آفتاب
۲۲همچو ماه نو رکاب خویش را از زر کند
بر سر هر کس که گردد سایه گستر آفتاب
۲۳شرم احسان می شود اهل کرم را پرده دار
در بهار آید برون از ابر کمتر آفتاب
۲۴زان بود پیوسته نانش گرم، کز احسان کند
چشم ذرات جهان را سیر یکسر آفتاب
۲۵دایم از خط شعاعی مد احسانش رساست
زین سبب بر اختران گردیده سرور آفتاب
۲۶گوهر مقصود ریزد در کنارش چون صدف
دیده ای را کز فروغ خود کند تر آفتاب
۲۷دولتش زان گشت روزافزون که فیضش می رسد
در بهاران بیش از ایام دیگر آفتاب
۲۸چهره اش زان است نورانی که نگذارد به شب
از دل بیدار پهلو را به بستر آفتاب
۲۹گرچه در زیر نگین اوست سرتاسر زمین
برندارد از سجود بندگی سر آفتاب
۳۰سجده میآرند پیشش گرچه ذرات جهان
می کند دریوزه همت ز هر در آفتاب
۳۱کرد تسخیر جهان در جلوه ای، گویا گرفت
همت از صاحبقران هفت کشور آفتاب
۳۲تیغ عالمگیر بازوی قضا، عباس شاه
کز فروغ جبهه او شد منور آفتاب
۳۳نسبت خورشید با آن روی نورانی خطاست
چون به ظل حق تواند شد برابر آفتاب؟
۳۴تیغ او را گر به خاطر بگذراند، می شود
چون مه از انگشت پیغمبر دو پیکر آفتاب
۳۵شبنمی بی رخصت از گلزار نتواند ربود
در زمان دولت آن دادگستر آفتاب
۳۶کرد در زر خاک را دست زرافشانش نهان
ساخت پنهان در ضمیر خاک اگر زر آفتاب
۳۷شد تمام از فیض عالمگیر او هر ناقصی
ماه نو را کرد گر بدر منور آفتاب
۳۸بی توقف چون نگاه گرم برگردد به چشم
گر کند فرمان که برگردد به خاور آفتاب
۳۹جد او را بود در فرمان، عجب نبود اگر
بر خط فرمان اولادش نهد سر آفتاب
۴۰آسیای آسمان را سنگ زیرین می شود
کوه حلمش سایه اندازد اگر بر آفتاب
۴۱سایه دستی اگر از حفظ او آرد به دست
نخل مومین از گداز ایمن بود در آفتاب
۴۲بارگاه آن بلند اقبال را چون بندگان
هست با تیغ و سپر پیوسته بر در آفتاب
۴۳از زوال ایمن بود تا دامن آخر زمان
بر سپهر جاه او دوران کند گر آفتاب
۴۴رتبه گوهر به معنی از صدف بالاترست
گر ز قدر او به صورت هست برتر آفتاب
۴۵تا قیامت دامن ساحل نمی بیند به خواب
گر شود در بحر جود او شناور آفتاب
۴۶دست پیش چشم می گیرد ز ابر نوبهار
تا کند نظاره آن روی انور آفتاب
۴۷کاسه دریوزه می سازد هلال عید را
تا ستاند نور ازان رای منور آفتاب
۴۸شب نمی سازد به چشمش روز روشن را سیاه
توتیا سازد اگر از خاک آن در آفتاب
۴۹نیست گر از بندگان او، چرا از ماه نو
می کشد در گوش گردون حلقه زر آفتاب؟
۵۰با فروغ رایش از غیرت دل خود می خورد
در ته خاکستر گردون چو اخگر آفتاب
۵۱تا به خاک آستان او بدوزد خویش را
تا بد از خط شعاعی رشته زر آفتاب
۵۲ز اشتیاق دست گوهربار آن دریای جود
در معادن می دهد سامان گوهر آفتاب
۵۳بحر گردد نیکنام از ریزش ابر بهار
شد به ذوق همت او کیمیاگر آفتاب
۵۴نیست کافی دست گوهربار او را گر کند
سنگها را جمله گوهر، خاک را زر آفتاب
۵۵آب شد دل خصم را از رایت بیضای او
نخل مومین پای چون محکم کند در آفتاب؟
۵۶نیست با ملک سلیمان غافل از احوال مور
با کمال قدر باشد ذره پرور آفتاب
۵۷خشم عالمسوز او در رزم می گردد عیان
می نماید گرمی خود روز محشر آفتاب
۵۸پاک می سازد نظرها را برای دیدنش
دیده ها (را) از تماشا، گر کند تر آفتاب
۵۹شمسه ایوان او را در خور و شایسته بود
با فروغ جبهه گر می داشت لنگر آفتاب
۶۰سالها شد می کند خالص طلای خویش را
تا شود روزی مگر گلمیخ آن در آفتاب
۶۱پیش شکرخند لطف او نمی گردد سفید
گرچه قند صبح را سازد مکرر آفتاب
۶۲دید تا در خانه زین آن بلنداقبال را
بر زمین خود را گرفت از چرخ اخضر آفتاب
۶۳محضر هر کس به توقیع قبول او رسید
می شود از روشنی هر مهر محضر آفتاب
۶۴تا به آب قدرت این نه آسیا گردان بود
تا به امر حق شود طالع ز خاور آفتاب
۶۵بر مراد این بلند اختر بود گردان سپهر
برنتابد از خط فرمان او سر آفتاب
۶۶