شد از بهار دل افروز، عالم امکان
به رنگ دولت صاحبقران عهد، جوان
۱سپهر مرتبه عباس شاه کز تیغش
رقوم فتح و ظفر همچو جوهرست عیان
۲گرفته است دم از ذوالفقار شمشیرش
ازان نمی شود از کارزار روگردان
۳چنان که بود بحق جد او وصی رسول
بحق ز پادشهان اوست سایه یزدان
۴نه هر سواد که باشد مطابق اصل است
یکی است کعبه مقصود در تمام جهان
۵اگر چه هست ده انگشت در شمار یکی
بلند نام ز سبابه می شود ایمان
۶به مومیایی اقبال او درست شود
رسد به هر که شکستی ز خسروان زمان
۷بلی شکسته خود را کند هلال درست
ز پرتو نظر آفتاب نورافشان
۸ازان زمان که فلک پای در رکاب آورد
ندید شاهسواری چو او درین میدان
۹اگر به جوهر تیغش کنند نسبت موج
قلم شود به کف بحر پنجه مرجان
۱۰هر آن خدنگ که از شست صاف بگشاید
ز هفت پشت عدو سر برآورد پیکان
۱۱به یک خدنگ صف دشمنان به هم شکند
چو صفحه ای که بر او خط کشند اهل بیان
۱۲سپهر بندگی آستانه او را
کمر ز کاهکشان بسته است از دل و جان
۱۳مسخر خم چوگان اوست گوی زمین
مطیع جلوه یکران اوست دور زمان
۱۴فروغ اختر صاحبقرانی از تیغش
چو آفتاب بود از جبین صبح عیان
۱۵شکوه دولت او خسروان عالم را
به دست و پای عزیمت نهاد بند گران
۱۶نگاه کج نتوانند سوی ایران کرد
ز بیم تیغ کجش خسروان ملک ستان
۱۷هزار پرده به خود همچو آسمان بالید
بسیط روی زمین از بساط امن و امان
۱۸اگر چه بود ز لیل و نهار چرخ دوموی
ز شادمانی دوران شاه گشت جوان
۱۹زمین بهشت شد از عدل و از ملایمتش
به جای آب در او جوی شیر گشت روان
۲۰شده است آتش سوزنده خوابگاه سپند
ز بس به دولت او آرمیده است جهان
۲۱ز آفتاب نهد ناف بر زمین گردون
ز حلم سایه کند گر بر این بلند ایوان
۲۲گهر به رشته گسستن ز هم نمی ریزد
ز بس که منتظم از عدل اوست وضع جهان
۲۳ز شادمانی عهدش جنین برون آید
چو پسته از رحم پوست با لب خندان
۲۴ز حسن نیت او مایه ای گرفت سحاب
که بی نیاز شد از تلخرویی عمان
۲۵نمانده است به جز درد دین دگر دردی
ز استقامت دوران آن مسیح زمان
۲۶نظر به قامت اقبال اوست کوته و تنگ
قبای چرخ که بر خاک می کشد دامان
۲۷به شمع دست حمایت شود نسیم سحر
در آن دیار که حفظش دهد صلای امان
۲۸چو ابر حاصل دریا به قطره گر بخشد
شود ز شرم کرم جبهه اش ستاره فشان
۲۹نسیم خلقش اگر بگذرد به شوره زمین
بهار عنبر سارا شود سفیدی آن
۳۰ز رای روشن او ماه نور اگر گیرد
کند ز دیده خورشید جوی اشک روان
۳۱اگر به کوه کند عزم راسخش اقبال
چو رود نیل شود شاخ شاخ در یک آن
۳۲اگر به بحر کند سایه کوه تمکینش
چو آب آینه آسوده گردد از طوفان
۳۳وگر به کوه گران امتحان تیغ کند
ز صلب خاره زند شعله سر بریده زبان
۳۴شده است عار، گرفتن چنان ز همت او
که طفل شیر کشیده است دست از پستان
۳۵پلنگ از آتش خشمش ستاره سوخته ای است
که چون شرر شده در صلب کوهسار نهان
۳۶شگفت نیست که از دلگشایی شستش
دهن به خنده چو سوفار واکند پیکان
۳۷چو نال خامه نیاید ز آستین بیرون
به عهد راستی او بنان کج قلمان
۳۸رسیده اند به دولت ازو و اجدادش
چه بابر و چه همایون چه خسرو توران
۳۹ز ضربتی که ز شمشیر او به هند رسید
کمر شکسته دمد نیشکر ز هندستان
۴۰ز سهم برق جهانسوز تیغ او برخاست
به زندگی ز سر تخت و تاج، شاهجهان
۴۱اگر به قبله کند روی، رو بگرداند
ز آستانه او هر که گشت روگردان
۴۲ز بیم، ناف فلک بگذرد ز مهره پشت
چو عزم حلقه ربایی کند به نوک سنان
۴۳ز پرده داری حفظش چو دیده ماهی
شرار، سیر کند بی خطر در آب روان
۴۴حصاری از دل آگاه گرد ملک کشید
که تا به دامن محشر نمی شود ویران
۴۵اگر سیاهی دشمن چو شب جهان گیرد
کند چو صبح پریشان به چهره خندان
۴۶شگفت نیست که در عهد او گشاید شیر
گره ز شاخ غزالان به ناخن و دندان
۴۷هر آن نفس که بود بی دعای دولت او
چو مرغ بی پر و بال است عاجز از طیران
۴۸محیط روی زمین باد حکم نافذ او
همیشه گرد زمین تا فلک کند دوران
۴۹