چشمه حیوان ندارد آب و تاب زندهرود
خضر و آب زندگانی، ما و آب زندهرود
۱نیست آب زندگی را حسن آب زندهرود
صد پری در شیشه دارد هر حباب زندهرود
۲هرکه بتواند سفیدی از سیاهی فرق کرد
میشمارد به ز آب خضر، آب زندهرود
۳سینه بر شمشیر بیزنهار ابرو میزند
چین ابروی بتان از پیچ و تاب زندهرود
۴میستاند توبه را از کف عنان اختیار
جلوه مستانه دریا رکاب زندهرود
۵در خرابیهای او چون می عمارتهاست فرش
وقت آن کس خوش که میگردد خراب زندهرود
۶چون ز ظلمت در لباس دود پنهان گشتهاست؟
نیست آب زندگانی گر کباب زندهرود
۷میدهد چون خضر، تشریف حیات جاودان
خاکهای مردهدل را فیض آب زندهرود
۸برق در پیراهن اندازد کتان توبه را
چون می روشن، فروغ ماهتاب زندهرود
۹در نقاب کف دل از روشنضمیران میبرد
آه اگر افتد به یک جانب نقاب زندهرود!
۱۰موج، مجنون عنان از دست بیرون رفتهای است
خیمه لیلی است پنداری حباب زندهرود
۱۱چشم بیدار و دل زنده است صائب گوهرش
هر رگ باری که برخیزد ز آب زندهرود
۱۲