می شود جان تازه از بوی بهار زنده رود
زنده می گردد دل از سیر کنار زنده رود
۱هست در زیر سیاهی داغ ناخن خورده ای
آب خضر از رشک موج بی قرار زنده رود
۲زلف مشکین از سواد اصفهان چون آب خضر
بر عذار افکنده آب خوشگوار زنده رود
۳دشت پیمای جنون گشته است چون موج سراب
موج آب زندگی در روزگار زنده رود
۴زنده شد هر کس که چشمی آب داد از جلوه اش
رشته جان است یکسر پود و تار زنده رود
۵پاک می سازد بساط خاک را از زهد خشک
جلوه مستانه بی اختیار زنده رود
۶هر حبابش می دهد از خیمه لیلی خبر
نبض مجنون است موج بی قرار زنده رود
۷شسته رو چون قطره شبنم برانگیزد ز خواب
لاله رویان را هوای آبدار زنده رود
۸پرده ظلمت چرا بر روی خود انداخته است؟
نیست آب زندگی گر شرمسار زنده رود
۹دیده پاکش حباب بحر رحمت می شود
هر دل روشن که شد آیینه دار زنده رود
۱۰تا زداید زنگ از دلها، مهیا کرده است
صیقلی از هر خم پل جویبار زنده رود
۱۱از چنار و بید، چندین فوج طاوس بهشت
جلوه سازی می کند در هر کنار زنده رود
۱۲از صدف صد دامن گوهر محیط آماده است
در حریم سینه از بهر نثار زنده رود
۱۳جلوه مستانه اش سیلاب هوش است و خرد
نیست صائب حاجت می در کنار زنده رود
۱۴