جنّتِ دربسته سازد مُهرِ خاموشی ترا
چهره زرّین میکند چون به، نمدپوشی ترا
۱حلقهٔ ذکرِ خدا گردد لبِ خاموشِ تو
گر شود توفیق از مردم فراموشی ترا
۲خانهداری، در گذارِ سیل لنگرکردن است
میشود حِصنِ سلامت، خانهبردوشی ترا
۳هوشمندی میبرد بیرون ترا از آب و گِل
مینماید صورتِ دیوار، بیهوشی ترا
۴گوش اگر داری درین بستانسرا هر غنچهای
میکند با صد زبان تلقینِ خاموشی ترا
۵غافلی چون رشته کز سیمینبرانِ روزگار
رنجِ باریک است حاصل از همآغوشی ترا
۶خنده چون مینای می کم کن که چون خالی شدی
میگذارد چرخ بر طاقِ فراموشی ترا
۷آنچنان کز خار آتش را فزاید سرکشی
بیش شد رعناییِ نفس از خشنپوشی ترا
۸هوشیاری زنگِ غفلت میبرد صائب ز دل
دل سیه چون لاله میگردد ز مینوشی ترا
۹