دل چو کشتی، جان روشن عالم آب من است
بادبان و لنگرش بیداری و خواب من است
۱از فروغ عاریت پاک است وحدت خانه ام
زردی رخساره من شمع محراب من است
۲ثابت و سیاره گردون من اشک است و داغ
آه سردی کز جگر برخاست مهتاب من است
۳بوریا کز خشک مغزی خواب مردم تلخ ازوست
موج دریای حلاوت از شکر خواب من است
۴نیست چون خواب گران، سامان خودداری مرا
گر همه یک قطره آب است، سیلاب من است
۵باعث محرومیم قرب است مانند حباب
عین دریا پرده چشم گرانخواب من است
۶بی قراری های من در گرد دارد چرخ را
جنبش این شیشه ها از جوش سیماب من است
۷از تنور خاک چون طوفان برونم می کشد
شورشی کز شوق او در جان بی تاب من است
۸آتشی کز شوق او صائب مرا در زیر پاست
خار صحرای ملامت فرش سنجاب من است
۹