چشم من از گریه مستانه من روشن است
خانه من چون صدف از دانه من روشن است
۱شعله سودای من آهن گداز افتاده است
دیده زنجیر از دیوانه من روشن است
۲نیست چون آیینه نور عاریت در خانه ام
از صفای سینه من خانه من روشن است
۳گرچه از گرد کسادی مهره گل گشته ام
نه صدف از گوهر یکدانه من روشن است
۴جلوه فانوس دارد در نظر پروانه را
بس که از سوز درون کاشانه من روشن است
۵دیده جغدست شمعی هست اگر ویرانه را
از فروغ داغ سودا، خانه من روشن است
۶می شوم من داغ هر کس را که می سوزد فلک
از چراغ دیگران غمخانه من روشن است
۷دیده شیر از غم دنیا نگهبان من است
از شراب لعل تا پیمانه من روشن است
۸من سیه روزم، و گرنه سر به سر روی زمین
از فروغ طلعت جانانه من روشن است
۹سینه گرمم جهانی را به جوش آورده است
عالمی را شمع از آتشخانه من روشن است
۱۰سختی ایام نتواند مرا افسرده ساخت
چون شرر در سنگ خارا دانه من روشن است
۱۱گر ز روزن دیگران را خانه روشن می شود
صائب از بی روزنی کاشانه من روشن است
۱۲