خرقه آزادگان چشم از جهان پوشیدن است
کسوت این قوم از دستار سر پیچیدن است
۱سخت رویی می شود سنگ فسان شمشیر را
خاکساری روی دشمن بر زمین مالیدن است
۲از تهی مغزی است امید گشاد از ماه عید
ناخن تنها برای پشت سر خاریدن است
۳ما حجاب آلودگان را جرأت پروانه نیست
گرد سر گردیدن ما، گرد دل گردیدن است
۴سرفرازی چشم بد بسیار دارد در کمین
تا بود روشن، مدار شمع بر لرزیدن است
۵عرض دادن جنس خود بر مردم بالغ نظر
در ترازوی قیامت خویش را سنجیدن است
۶صرف کردن زندگی در خدمت آزادگان
زیر پای سرو چون آب روان غلطیدن است
۷از گداز شمع روشن شد که در بزم وجود
روزی روشندلان انگشت خود خاییدن است
۸در محرم تا چه خونها در دل مردم کند
محنت آبادی که عیدش دربدر گردیدن است
۹برگ جمعیت به از ریزش ندارد حاصلی
گر گلابی هست این گل را، ز هم پاشیدن است
۱۰سنگ طفلان می کند خوش وقت مجنون مرا
کار کبک مست در کوه و کمر خندیدن است
۱۱از خموشی می توان صائب به معنی راه برد
مایه غواص گوهرجو نفس دزدیدن است
۱۲خواب را صائب مکن بر دیده از شبگیر تلخ
چاره کوتاهی این ره به خود پیچیدن است
۱۳