دیده شبنم گر از روی گلستان روشن است
چشم گریان من از رخسار جانان روشن است
۱روشن از خورشید تابان است اگر روی زمین
ظلمت آباد دل از آیینه رویان روشن است
۲می کند دل را سیه، رویی که شرم آلود نیست
محفل ما از چراغ زیر دامان روشن است
۳گریه از آیینه دل می زداید تیرگی
شمع چندانی که چشمش هست گریان روشن است
۴حسن کامل را به از حیرت نباشد شاهدی
راحت قربانیان از چشم حیران روشن است
۵بر مزار عاشقان گر نیست شمعی گو مباش
کز دل خونگرم خود خاک شهیدان روشن است
۶قسمت ما نیست از صبح وطن جز تیرگی
چشم ما از سرمه شام غریبان روشن است
۷کار گویا می کند کوته زبان لاف را
جوهر شمشیر از زخم نمایان روشن است
۸می توان ره بردن از عنوان به مضمون نامه را
خلق صاحبخانه از سیمای دربان روشن است
۹در حریم زلف خود باد صبا را ره مده
کز دل سوزان عاشق این شبستان روشن است
۱۰گر شود روشن ز مهر و مه سرای دیگران
خانه اهل کرم صائب ز مهمان روشن است
۱۱