گریه مستانه من از خمار چشم توست
آه من از سرمه دنباله دار چشم توست
۱نه همین سرگشته دارد گردش چشمت مرا
چون صف مژگان دو عالم بی قرار چشم توست
۲شوخ چشمان از تو می گیرند تعلیم نگاه
گردن آهو بلند از انتظار چشم توست
۳گرچه شهباز نظر بسته است از شرم و حیا
هر کجا باشد نظربازی، شکار چشم توست
۴از سیاهی لشکر شاهان نمی دارد گزیر
ورنه چشم آهوان کی در شمار چشم توست؟
۵گرچه محتاج معلم نیست آن بیدادگر
فتنه با چندین زبان آموزگار چشم توست
۶در سیه دل در نمی گیرد فسون دوستی
دشمن خویش است هر کس دوستدار چشم توست
۷دل ز مردم بردن و خود را به خواب انداختن
شیوه مژگان عیار و شعار چشم توست
۸ناز با آن بی دماغی از پرستاران او
فتنه با آن بی قراری خانه دار چشم توست
۹از سیاهی از چه افکنده است بر عارض نقاب؟
گر نه آب زندگی در چشمه سار چشم توست
۱۰گرچه از شوخی نگیرد یک نفس یک جا قرار
ناز عالم را همان سر در کنار چشم توست
۱۱هر که را باشد دلی، می چیند از چشم تو درد
هر کجا نازی بود، بیماردار چشم توست
۱۲فتنه بیدار باشد سبزه خوابیده اش
سینه هر کس که صحرای شکار چشم توست
۱۳شادم از سرگشتگی کز کاکلت دارد نشان
خوشدل از بیماریم کان یادگار چشم توست
۱۴چون بود در لغزش مستانه ما را اختیار؟
سیر ما از گردش بی اختیار چشم توست
۱۵من نیم غماز، اما روز تاریک مرا
هر که بیند بی سخن داند که کار چشم توست
۱۶گرچه هست از دور گردان صائب بی اعتبار
مستی دنباله دارش از خمار چشم توست
۱۷