لعل نسبت با لب یاقوت او بیجاده است
صبح با آن چهره خندان در نگشاده است
۱دشت از چشم غزالان سینه پر داغ اوست
آن که ما دیوانگان را سر به صحرا داده است
۲حاصل عمر از حضور دوستان گل چیدن است
ورنه آب و دانه در کنج قفس آماده است
۳عشق محتاج دلیل و رهنما چون عقل نیست
خضر در قطع بیابان بی نیاز از جاده است
۴می کند در خانه خود سیر صحرای بهشت
سینه هر کس که از خار تمنا ساده است
۵هر که گردانید از دنیا رهزن روی خویش
بی تردد پشت بر دیوار منزل داده است
۶گرد ظلمت شسته است از روی آب زندگی
هر سری کز سایه بال هما آزاده است
۷سردی دوران به ما دست و دلی نگذاشته است
در خزان اشجار را برگ سفر آماده است
۸اختر بی طالع ما در بساط آسمان
خال موزونی است بر رخسار زشت افتاده است
۹سینه ما صائب از خود می دهد بیرون گهر
پیش نیسان این صدف هرگز دهن نگشاده است
۱۰