بی تزلزل نیست هرکس چون علم استاده است
عشرت روی زمین از مردم افتاده است
۱تشنه چشمان بحر را سازند در یک دم سراب
حسن محجوب تو چون آیینه را رو داده است؟
۲با تهیدستان ندارد سختی ایام کار
سرو بی حاصل ز سنگ کودکان آزاده است
۳پای موران بند بر آیینه نتوان شدن
از قبول نقش، لوح سینه ما ساده است
۴گرچه می دانند دامان وسایل زاهدان
بیش عارف پرده بیگانگی سجاده است
۵آه مظلومان کند اولاد ظالم را کباب
پله این ناوک دلدوز دور افتاده است
۶حرص، صائب در بهاران است بی برگ و نوا
برگ عیش قانعان در برگریز آماده است
۷